سلام به همه ی فنای گل کامران و هومن
حالتون خوبه؟خوشین؟خوش میگذره؟
اومدم آپ کنم!
راستی بایت نظرا هم ممنون(هر چند که همشو یلدا و شیوا داده بودند
)بی خیال!در هر صورت ممنون.خب اوب برم به نظراتتون رسیدگی کنم
:(جو گیر شدم الان)
اول خانوم ها:
بهار جون ممنونم
یلدا خانومه گل مرسی عزیزم
شیوا جونم مرسی خانومی
hooman loverمرسی گلم
never love(عشق هرگز)ممنونم خانومی
تینا جان ممنونم.وب قشنگت اومدم الهام خانوم مرسی
یه عاشق تنها تو چتم بهت گفتم امیدوارم قانع شده باشی.
niloofarجون ممنونم
گلناز جان مرسی
سحر خانوم بالاخره تونستم باهات چت کنم
هومیتا وبه قشنگت اومدم فکر کنم همون تانیا ی خودمونی نه؟
مهسا و فرنوش مرسی
پریسا جان ممنونم
آتوسا جان مرسی
خب به نظرای آقایون هم بعدا رسیدگی میکنیم الان حال و حوصله ندارم
اینم واسه روز عشاق ایرانی:سپندار مذگان


نامت را در قلبم حک کردم تا همیشه به یاد گار بماند و اگر مرا روزی ترک کردی من تو را به یاد داشته باشم.اسمت را در ذهنم حک کردم تا تنها با یاد تو زنده بمانم.میدانی دلیلم برای زندگی چیست؟تنها یاد و خاطره ات بهنه ی زندگی من است.
خب دوستان فقط اومدم از نظراتون تشکر کنم همین.آخه من این چند روزه اصلا حالم خوب نیست.تو رو خدا کمکم کنین.منم میخوام برم دبی.کنسرت پیش کامران و هومن.



خب دوستای گلم اگه یادتون باشه من توی اون یکی وبم(که حذفش کردم)داشتم یه داستان می نوشتم که به یک سری دلیل دیگه ادامش ندادم.اما حالا این یه داستانه جدیده.که اگه خدا بخواد میخوام بعد از تموم شدن این(که احتمالا توی عید تموم میشه)اون داستان قبلی رو ادامه بدم البته اگه بشه.خب حالا داستان:
آروم داشتم قدم میزدم و فکر میکردم.همینطوری که داشتم راه میرفتم موبایلم زنگ زد.گوشی رو برداشتم یکی از دوستای صمیمیم بود.شیدا. گفتم:سلام شیدا جان!حالت خوبه؟شیدا گفت:به به چه عجب موبایل جنابعالی خاموش نبود!علیک سلام!خندیدم و گفتم:غرغر نکن!شیدا خندید و گفت:پریا الان کجایی؟گفتم:دارم قدم میزنم!شیدا:اوه!ببخشید خلوتتونو بهم زدم!گفتم:خب بسه دیگه!چی کار داری؟!شیدا خندید و گفت:الان میتونی بیایی خونه ی من؟گفتم:چرا بیام؟
شیدا:یه مهمونیه کوچولو!میخوام تو هم باشی!گفتم:آخه دیوونه الان آدمو واسه مهمونی دعوت میکنن؟!من این وقت عصر با این سر و وضع بیام مهمونی؟!شیدا گفت:بابا به خدا خبری نیستش که بخوایی همچین خودتو آماده کنی!یه مهمونی دوستانس!تو رو خدا بیا!گفتم:خب من باید برم خونه آماده بشم بعد میام!عیبی که نداره؟شیدا با نارضایتی گفت:نه!ولی حتما تا یک ساعت دیگه بیایی اینجاها!گفتم:باشه.پس فعلا خداحافظ!شیدا:بای بای...
رفتم خونه و خودمو آماده کردم یه لباس معمولی سفید پوشیده بودم چون شیدا گفته بود مهمونیه کوچوله!حالا اگه چرت میگفت آبروی من میرفت!ولی بی خیال من همچینم حال و حوصله نداشتم تا آماده بشم!تقریبا یه ربع بعد رسیدم خونه ی شیدا.شیدا دم در ایستاده بود تا منو دید با خنده گفت:همیشه سر وقت میایی!گفتم:سلام!شیدا:سلام!
یادته آخرین بار کی اومدی خونم؟گفتم:آره!دو ماه پیش بود!شیدا خندید و گفت:نخیر دو روز پیش بود!گفتم:حالا نمیگی بیام تو؟شیدا خندید و گفت:بفرمایید!رفتم تو.اولش یه ذره تعجب کردم.چون تعداد مهمونا به نظرم از جمعیت کشور چین هم بیشتر بود!گفتم:شیدا مطمئنی این فقط یه مهمونیه؟شیدا خندید و گفت:پس چیه؟گفتم:آخه بیشتر خیلی ببخشیدا اینجا شبیه باغ وحش شده!شیدا خندید و گفت:خب به مناسبت خونه ی جدید مجبور بودم اینجوری مهمونی بگیرم دیگه!گفتم:آهان پس واسه خونه ی جدیده!شیدا هفته ی پیش خونشو عوض کرده بود و اومده بود اینجا.جای نسبتا قشنگی بود و خیلی هم بزرگ بود البته نسبت به خونه ی من!گفتم:خب حالا که من اومدم چی کار کنم؟شیدا:بیا بریم پیش چندتا از دوستام.شیدا منو برد پیش چند تا از دوستاش.وقتی رفتیم پیش دوستاش شیدا گفت:این پریا خانومه!یکی از دوستای شیدا که اسمش نوشین بود گفت:سلام!شیدا از شما خیلی تعریف میکنه!همش چپ میره راست میاد میگه پریا اینجور پریا اونجور!نگاهی به شیدا انداختم و گفتم:جدا؟!نوشین:آره!خیلی دوستتون داره!شیدا چشمکی بهم زد و گفت:خب ایشونم هستی جونه!دوست دوران دبیرستانم!با هستی دست دادم.شیدا گفت:اینم دوست گلم کتی جونه!کتی اولش نگاهم کرد بعد گفت:سلام پریا جون!من کتایونم!من باهاش دست دادم بعدشیدا لبخندی زد و گفت:خب تو یه دقیقه اینجا باش تا من برگردم.نشستم کنار دوستای شیدا.همشون خیلی خوب بودن.اما من بیشتر دلم میخواست با کتایون حرف بزنم.گفتم:خب کتایون جون!دوست داری منم بهت بگم کتی دیگه؟نه؟!کتایون لبخندی زد و گفت:هر چی دوست داری!گفتم:خب یه ذره از خودت بگو!الان حس فضولی من گل کرده!آخه من خیلی فضولم!کتایون خندید و گفت:خب من از بچگی اینجا بودم.با پدر و مادم و برادرام.گفتم:چه جالب تو برادر داری؟!کتی لبخندی زد گفت:آره!گفتم:چند تا؟!!کتی:دوتا!گفتم:اسمشون چیه؟!!کتی:بزرگه کامران وسطیه هومن!گفتم:یعنی تو کوچیکه هستی دیگه نه؟کتی خندید و گفت:آره!
نوشین گفت:کتی نگفت برادراش خوانندن!گفتم:جدی؟!کتی خندید و گفت:آره!کامران و هومن!نمی شناسیشون؟گفتم:نه!آخه من همش سرم تو درس و کتابه!مونا یکی از دوستای شیدا گفت:چی میخونی؟گفتم:گرافیک!مونا:خیلی خوبه!پس خرخونی دیگه نه؟
تا خواستم جواب مونا رو بدم شیدا اومد و گفت:آره خیلی خرخونه!از همون وقتی که باهاش آشنا شدم همش داشت درس میخوند!خندیدم و گفتم:نه که تو نمیخوندی؟شیدا خندید و گفت:نه!اصلا من درس نمیخوندم!بعد رو به کتی کرد و گفت:خب خیلی دختره...بعد شیدا روشو به من کرد و گفت:دختره مثبتیه نه؟کتی گفت:آره خیلی پاستوریزس!گفتم:ای بابا چرا شماها همتون به من گیر دادین!؟شیدا خندید و گفت:آخه گیر دادنی هم هستی!اخم کردم و گفتم:منظور؟؟!!
شیدا خندید و رو به نوشین گفت:نگفتم قیافش خیلی خوبه؟!!نوشین گفت:آره خیلی خوشگله!پریا مواظب خودت باش که تو خیابون راه میری ندزدنت!گفتم:نخیر من اصلا قیافم خوب نیست!مونا:بسه اذیتش نکنین!...
کتی گفت:شیدا جون یه چیزی نمیدی ما بخوریم دارم از گشنگی میمیرم!
شیدا:چرا الان عصرونه حاضر میشه!بعد شیدا رفت و بعد از چند دقیقه با یه سینی پر از کیک و قهوه برگشت.کتی خندید و گفت:آهان این شد!!...
تقریبا نزدیکای ساعت 7 شب بود و من هنوز اونجا بودم.همینجوری کنار نوشین نشسته بودم که نوشین بی مقدمه گفت:تو چندسالته؟گفتم:25 سالمه!چطور مگه؟نوشین لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:همینجوری!کتی اومد کنار ما نشست و گفت:خب چی داشتین به همدیگه میگفتین؟
نوشین که میخواشت بحثو عوض کنه گفت:هیچی!راستی کسی میاد دنبالت؟ یا خودت میری؟کتی:قراره کامران بیاد دنبالم اما نمی دونم کی بیاد؟!شاید یه دو سه ساعت دیگه بیادچون امروز سرش خیلی شلوغه و خیلی هم کار داره منم به زور مجبورش کردم تا بیاد دنبالم!آخه نمیخواستم تنهایی برم خونه!گفتم:خب پس میخوایی همینجوری منتظر بمونی؟کتی:چاره ای ندارم!گفتم:خب من میتونم برسونمت!کتی:واقعا؟!
گفتم:آره من امشب بی کارم تو رو میرسونم بعد خودم میرم خونه.کتی با خوشحالی گفت:باشه پس من برم به کامران زنگ بزنم که نیاد دنبالم!
کتی رفت و بعد از چند دقیقه با خوشحالی اومد و نشست کنارم...
بعد از شام قرار شد من کتی رو برسونم بعدش دوباره برگردم خونه ی شیدا.
با کتی سوار ماشین شدیم.راه افتادیم توی راه همش کتی آدرس میداد و منم عین این راننده ها هر جا میگفت میرفتم!بعد از یه نیم ساعت رسیدیم.کتی خندید و گفت:آخیش!بالاخره رسیدیم!گفتم:خونتون اینجاس؟کتی:آره!خب من دیگه برم کار نداری عزیزم؟!!گفتم:نه!مواظبه خودت باش!خداحافظ!کتی از ماشین پیاده شد و گفت:امیدوارم بازم بتونم ببینمت!خندیدم و گفتم:منم همینطور!بعد کتی رفت و منم برگشتم خونه ی شیدا.تا رسیدم نزدیک خونه ی شیدا دیدم شیدا ایستاده دم در خونه و داره با یه پسره جر و بحث میکنه.قیافه ی پسره به نظرم آشنا اومد یه کم که دقت کردم دیدم خودشه!فرهاد نامزد سابقم بود اما من به یه سری دلیل 6 ماه پیش ازش جدا شده بودم.تا دیدم شیدا داره با اون حرف میزنه فهمیدم دوباره اومده تا منو ببینه منم به خاطر اینکه اون دوباره مزاحم شیدا نشه خونمو عوض کرده بودم اما اون هنوز هم دست بردار نبود.مونده بودم که چی کار کنم.از طرفی اصلا دلم نمیخواست دوباره ببینمش از طرفی هم خیلی کنجکاو شده بوده بودم ببینم که چی میخواد بگه برای همینم سزیع ماشینو پارک کردم و رفتم سمت فرهاد و شیدا.صدای شیدا اونقدر بلند بود که به وضوح میشد آدمی که از صد فرسخی اونجا رد میشه حرفاشو بشنوه.شیدا با داد و فریاد گفت:بابا به خدا پریا اینجا نیست رفته تا یکی از دوستاشو برسونه در ضمن تو دیگه ار جون پریا چی میخوایی؟!!فرهاد تا خواست جواب شیدا رو بده با صدای بلند گفتم:تو دوباره اومدی اینجا چی کار؟؟هم شیدا هم فرهاد با تعجب نگاهی به من انداختند و بعد فرهاد با عصبانیت داد زد:اومدم دنبالت!خندیدم و گفتم:لابد توقع داری که باهات بیام!نه؟فرهاد نگاهی به شیدا انداخت و گفت:آره!میخوام باهات حرف بزنم!گفتم:من با تو هیچ حرفی ندارم! فرهاد با التماس گفت:تو رو خدا پریا!من به کمکت احتیاج دارم!گفتم:نه!من هیچ کمکی به تو نمیتونم بکنم!..
نمیدونم چرا اون موقع اینقدر بی رحم شده بودم.من هیچوقت درخواست کسی رو برای کمک رد نمیکردم اما حالا...فرهاد به من خیانت کرده بود.قلب منو شکسته بود.بخشش یک چنین آدمی برام خیلی سخت بود.با تنفر بهش نگاهی انداختم و بی اختیار داد زدم:حالم ازت بهم میخوره!شیدا با دستپاچگی گفت:پریا جون یواش تر!اما من در اون لحظه فقط عصبانی بودم.داد زدم و گفتم:یادت میاد که با من چی کار کردی؟تو همه چیزمو ازمن گرفتی!حالا هم از من توقع کمک داری؟!فرهاد فقط داشت نگاهم میکرد اونم خودش خوب میدونست با من چی کار کرده.بهش گفتم:من بهت اعتماد کردم اما تو از من سواستفاده کردی!من عاشقت بودم اما تو بهم پشت کردی و حالا بعد از 3 ماه دوباره برگشتی و اومدی تا....فرهاد سرشو بلند کرد و گفت:پریا من واقعا متاسفم اما حالا شرایط خیلی فرق میکنه!با فریاد گفتم:نه هیچ فرقی نمیکنه!تو همون آشغالی که بودی هستی!هیچی عوض نشده تو حتی زحمت اینکه توی اون دوران به من یه سر بزنی رو هم به خودت ندادی!اون وقت از من کمک میخوایی!فرهاد آروم گفت:من خیلی برات متاسفم!گفتم:همین؟!تو منو زجر دادی.بدبختم کردی اونوقت فقط میگی متاسفی؟نه!خیلی کمه!تو هیچوقت نمیتونی جبران کنی!هیچوقت!من هیچوقت تو رونمی بخشم!
شیدا دستمو گرفت وبا صدایی بلند تر از صدای من داد زد:پریا بسه!بیا بریم دیگه!اشک از چشمام جاری شد.ساکت شدم و به فرهاد نگاه کردم.
توی اون لحظه جز تنفر نسبت بهش هیچ احساس دیگه ای نداشتم.دلم میخواست تلافی تمومه کارایی که اون با من کرده بود رو سرش در بیارم تا بفهمه من چه مصیبتی کشیدم.تا بفهمه من چقدر عذاب کشیدم.اما اون هیچوقت نمیفهمید.هیچوقت.شیدا منو برد توی خونه.بعد از اون هم رفت تا به فرهاد بگه از اینجا بره.بعد از چند دقیقه شیدا اومد توی اتاق.
نشست کنارم و آروم گفت:تو حالت خوبه؟هنوزم عصبی بودم و حال و حوصله نداشتم برای همینم خیلی تند گفتم:آره!خب که چی؟شیدا اخمی کرد و گفت:حالا اعصابت از دسته اون داغونه چرا داد و بیدادشو سر من خالی میکنی؟!!شیدا حق داشت.من هر وقت به فرهاد و کاراش فکر میکردم هم همینجوری میشدم وای به حال الان که از نزدیک دیدمش!آروم گفتم:ببخشید.من اصلا حالم خوب نیست.شیدا لبخندی زد و گفت:هر کاری کردم تا قبل از رفتن تو دست به سرش کنم نشد.اصلا نمیخواستم تا تو رو دوباره تو این وضعیت ببینم!به زور خندیدم و گفتم:چرا مگه من الان چمه؟!!شیدا یه ذره متعجب نگاهی بهم کرد و گفت:هیچی!
فقط احساس میکنم که خیلی دلت میخواد کله ی یکی رو الان بکنی!!!
خندیدم و گفتم:پس تو داوطلب شدی!اصلا درد نداره ها!شیدا خندید و گفت:تو این شرایط بازم دست از شوخی کردن بر نمی داری!گفتم:شیدا به نظرت من چرا اینقدر از فرهاد متنفرم؟شیدا گفت:خب اگه منم جای تو بودم و با اون بلا هایی که فرهاد سر تو آورده بود خب معلوم بود من اصلا تا میدیدمش می کشتمش!لبخندی زدم و گفتم:نفهمیدی واسه چی اومده بود اینجا؟شیدا:نه!اما به نظرم ازت کمک میخواست!تا شیدا این حرفو زد از خودم بدم اومد.من نباید با فرهاد اونجوری حرف میزدم اون هر چقدر هم در حق من بدی کرده باشه من نباید جوابشو با بدی میدادم باید تا جایی که میتونستم کمکش میکردم.شیدا گفت:تو هیچ کمکی نمیتونستی بهش بکنی!؟؟گفتم:چطور؟شیدا:برای اینکه اون اصلا ازت کمک نمیخواست!گفتم:درست حرف بزن تا من بفهمم!شیدا خندید و گفت:یعنی تو نفهمیدی اون کمک کردن رو بهوونه کرده بود تا بیاد ابنجا و دوباره باهات حرف بزنه؟!!گفتم:نه!اما من دیگه هیچ حرفی با اون ندارم!شیدا:اما به نظرم اون خیلی حرفا برای گفتن داشت.به نظرم اگه بهش فرصت حرف زدن می دادی بهتر بود.گفتم:اما آخه اون منظورشو...
شیدا لبخندی زد و گفت:من شرایط تو رو درک می کنم از تو هم توقع ندارم با این حالت بشینی و به حرفاش گوش کنی!گفتم:تو هنوزم فکر میکنی من حالم کاملا خوب نشده؟شیدا که انگار انتظار نداشت من ازش چنین سوالی بپرسم گفت:چرا چرا!تو حالت کاملا خوبه خوبه!گفتم:چرا من هر وقت باهات اینجور حرف میزنم تو اینقدر هول میشی؟!!شیدا زورکی لبخندی زد و گفت:آخه پریا تو دوستمی وقتی از این حرفا میزنی...
خندیدم و گفتم:بابا باهات شوخی کردم!شیدا با عصبانیت گفت:بی مزه!
گفتم:میگم شیدا این دوستت کتی به نظرم دختر خیلی خوبیه ها!شیدا:
آره اما برادراش از خودشم بهترن!با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:شیدا چه خبره؟!!نکنه شما هم ...آره دیگه!به به شیدا خانوم مبارک باشه!
شیدا گفت:اهههههه بی مزه!آخه من که فقط یه بار دیدمشون چه جوری میتونم با یه بار دیدن عاشقشون بشم!در ضمن هر دوتاییشون که نمیشه!گفتم:از تو همه چی بر میاد!شیدا اخم کرد و گفت:نه اصلا!بعد انگار که یاده یه چیزی افتاده باشه با حسرت گفت:ولی اگه ببینیشون شیفتشون میشی!خندیدم و گفتم:وااای شیدا تو عاشق شدی!اما شیدا که انگار نشنیده بود من چی گفتم گفت:اگه تو فقط یه بار هومنو ببینی!
گفتم:اوه اوه حالت خیلی بده!بعد سرمو بردم در گوشش و داد زدم:شیدا
هومن کیه!؟؟هان!!شیدا گوششو گرفت و گفت:چته تو!باز دیوونه شدی!
گوشم کر شد!با خنده گفتم:شیطون بگو هومن کیه!شیدا گفت:عجب احمقی هستی ها هومن برادر کتیه دیگه!گفتم:آخیییییی طفلک هومن!
شیدا با تعجب گفت:چرااااا؟گفتم:اگه هومن تو رو ببینه فرار میکنه!از عشق و عاشقی هم پشیمون میشه!شیدا با عصبانیت گفت:
مسخره!الان حسابتو می رسم!اما من سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم توی هال.شیدا هم با یه بالش اومد دنبالم.گفتم:ای بابا شیدا جان چرا غیرتی میشی شما!شیدا گفت:حالیت میکنم!گفتم:واااااای خدا!
بعد شیدا بالشو پرت کرد طرفم و بالش درست خورد توی صورتم!
شیدا زد زیر خنده و گفت:دماغ سوخته!گفتم:حیف که نمیخوام نصفه شبی کسی رو بیدار کنم و اگرنه...!!!شیدا خندید و گفت:باشه!خب من خیلی خستم میرم بخوابم!کاری نداری؟!گفتم:نه برو تا من یه نفس راحت بکشم!شیدا خنده کنان رفت توی اتاقش تا بخوابه.منم نشستم روی مبل.تا نصفه های شب همینجوری داشتم فکر میکردم.اصلا خوابم نمی برد.کم کم نزدیکای صبح بود که تونستم به ذره بخوابم اما بلافاصله شیدا اومد و فریاد کنان گفت:پریا!پریا!پاشو!پاشو!گفتم:ای کوفت!تا من اومدم بخوابم تو بیدار شدی!شیدا خندید و گفت:مگه شب نخوابیدی؟گفتم:نخیر
خوابم نمی برد!شیدا:آخ ببخشید!خب بسه دیگه پاشو بریم!گفتم:کجا این وقت صبح؟!شیدا:واای دیشب یادم رفت بهت بگم امروز صبح واسه پیاده روی و یه ذره گردش با دوستام قرار گذاشتم!گفتم:کدوم دوستات؟شیدا:همونایی که دیشب تو مهمونی بودن!گفتم:همشون؟؟!!!
شیدا:نه بابا!فقط کتی و هستی و نوشین و ماندانا!گفتم:نمیشه من نیام؟شیدا:باز تو شروع کردی پاشو زود باش!من دم در منتظرتم!
بعد شیدا رفت و منم ناچارا مجبور شدم لباسمو بپوشم و همراهش برم.
شیدا گفت:خب حال و حوصله داری یه ذره پیاده روی کنیم یا نه؟گفتم:تو که نزاشتی من بخوابم لااقل بزار یه پیاده رویه درست و حسابی بکنیم تا حالم جا بیاد!شیدا خندید و گفت:باشه پس بریم!تقریبا حدود بیست دقیقه ی بعد به یه پارکی رسیدیم گفتم:اونجا با دوستات قرار گذاشتی؟
شیدا گفت:آره فکر کنم ما از همه زودتر رسیدیم!بریم ببینیم!با شیدا رفتیم محل قرارمون.شیدا درست گفته بود ما زودتر از همه رسیده بودیم.
اما بعد از 5 دقیقه سر و کله ی نوشین و ماندانا پیدا شد.اونا تا مارو دیدن با خوشحالی اومدن کنارمون و گفتن:صبح بخیر!بعد نوشین گفت:سلام پریا خانومه گل!خندیدم و گفتم:سلام!در همین موقع هستی هم اومد فقط کتی نیومده بود.شیدا با نگرانی گفت:هستی مطمئنی کتی میاد؟
هستی گفت:آره بابا خودش دیشب بهم گفت!به ذره منتظر موندیم اما خبری از کتی نشد.شیدا گفت:فکر کنم نمیتونه بیاد بیایین خودمون بریم!
اما در همین موقع صدای کتی رو شنیدیم که داد میزد:سلام!من اومدم!
برگشتم دیدم کتی داره میاد با خوشحالی گفتم:بالاخره تشریف آوردن!
کتی گفت:وااای ببخشید دیر شد!بالاخره همه با هم شروع کردیم به قدم زدن.گفتم:شیدا تو همیشه این کارو میکنی؟شیدا:کدوم کار؟گفتم:همین که با یه سری از دوستات قرار بزاری و بیایی بیرون.شیدا خندید و گفت:همیشه که نه اما چرا بعضی وقتا حالا هم قرار بعدش بریم یه جای خیلی خوب!ماندانا با کنجکاوی پرسید:کجا عزیزم؟؟!!!شیدا خندید و گفت:
نترسین جای بدی نیستش!بعد از یک ساعت بالاخره سوار ماشین کتی شدیم و حرکت کردیم.توی راه شیدا و هستی همش منو دست مینداختن.دیگه داشتم عصبانی میشدم اون وسط ماندانا و نوشین و کتی هم داشتن با همدیگه بحث میکردن.دیگه هر کس مارو میدید به عقلمون شک میکرد.گفتم:شیدا هنوز نرسیدیم؟شیدا:چرا یه ذره دیگه صبر کنی میرسیم.بعد از نیم ساعت شیدا ماشینو جلوی یه باغ نگه داشت و با خوشحالی گفت:خب رسیدیم!همگی از ماشین پیاده شدیم من با تعجب گفتم:شیدا اینجا مال خودته؟شیدا خندید و گفت:نه بابا این جا مال عمومه.ازش قول گرفتم که یه بار بیام اینجا!ماندانا گفت:خب نمیریم تو؟
شیدا:چرا بیایین!بعد همگی با هم رفتیم تو.باغ خیلی قشنگی بود.
همه جاش سر سبز و از همه بهتر از شهر هم دور بود.کتی با خنده گفت:کی میاد استخر؟!!!شیدا و نوشین گفتن:ما!بعد کتی گفت:پریا جون شما نمیایی؟گفتم:نه مرسی ممنون!ترجیح میدم همین جاها قدم بزنم!
شیدا خندید و گفت:پس بی زحمت برو تو آشپز خونه و ببین چیزی واسه خوردن هستش یا نه!گفتم:باشه.بعد رفتم توی خونه.جای خیلی قشنگی بود.دکوراسیونش حرف نداشت.همیینجوری که داشتم به خونه نگاه میکردم یه هو یه صدایی از پشت سرم بلند گفت:می تونم کمکتون کنم؟!
رومو برگردوندم و وقتی دیدم یه پیرمرد بهم خیره شده از ترس جیغ کشیدم!طفلک اون پیره مرده کم بود سکته کنه!شیدا و نوشین و ماندانا و هستی و کتی اومدن توی خونه.شیدا گفت:چی شده پریا؟رومو برگردوندم و گفتم:این کیه؟!!!شیدا نگاهی به پیرمرد انداخت و بعد با خنده گفت:اینکه عمو سیاوشه خودمونه!با تعجب گفتم:عمو سیاوش دیگه کیه؟شیدا خنده کنان گفت:این جا خونه ی عمومه دیگه!مگه بهت نگفتم؟سرمو انداتم پایین خیلی خجالت کشیدم!آبروم رفته بود!زیر لب گفتم:خیلی ببخشید بی اجازه اومدم تو خونتون.عمو سیاوش خنده ای کرد و گفت:ای بابا دختر این چه حرفیه!تقصیره منه من باید به شیدا میگفتم میام اینجا اما خیلی اتفاقی شد آخه دیشب یه کوچولو با خانومم بحثم شد بعد اون منو انداخت بیرون منم مجبور شدم بیام اینجا!واگرنه مزاحمتون نمیشدم!شیدا خندیدو گفت:از دست این زن عمو!عمو جون باز چی کار کردی که انداختت بیرون؟!عمو سیاوش خنده ای کرد و گفت:هیچی من بی تقصیرم!ماندانا گفت:شما زن دارین؟عمو سیاوش با خنده گفت:بهم نمیاد؟!کتی خندید و گفت:چرا چرا خیلی بهتون میاد!
در همین موقع گوشی هستی زنگ زد هستی گوشی رو برداشت و بعد با عجله از خونه رفت بیرون.شیدا گفت:چی شد یه هو؟نوشین اخمی کرد و گفت:همش تقصیره نامزدشه.اون نمیزاره که هستی از خونه حتی بیاد بیرون! الانم لابد زنگ زده تا بدونه هستی کجاست!طفلک هستی آخه این دختره به این خوبی من نمیفهمم چرا باید این بلاها سرش بیاد؟!ماندانا گفت:من فکر کردم دیگه با آرش بهم زده؟نمیدونستم که هنوزم باهاش رابطه داره؟نوشن گفت:خواست بهم بزنه اما آرش خیلی التماس کرد و تا چند روز همش دم خونه ی هستی اینا بود آخرشم هستی مجبور شد بی خیال بشه دیگه!چاره ای نداشت!کتی گفت:آرش؟آرش دیگه کیه؟
شیدا خندید و گفت:تازه میگه لیلی زن بود یا مرد!در همین موقع هستی با ناراحتی اومد توی خونه و رفت کنار شیدا.شیدا گفت:چی شده هستی جون؟ناراحتی؟هستی که بغض کرده بود گفت:من باید برم.یه مشکلی پیش اومده برام.خیلی ببخشید.شیدا با ناراحتی گفت:آخه واسه چی؟اگه مشکلی هست بگو شاید بتونیم کمکت کنیم.هستی با ناراحتی گفت:نه خودم از پسش بر میام!خب من برم دیگه.بازم ببخشید!خداحافظ همتون!
بعد هستی رفت.هنوز من متعجب مونده بودم که آخه چرا هستی یه هو اینجوری شد؟چرا؟نکنه مشکلی براش پیش بیاد؟گفتم:خب چرا کسی نمیره دنبالش برسونتش.تنهایی که نمیشه!کلی راهه!شیدا گفت:نه اون هیچوقت از کسی نمیخواد تا برسونتش چون دوست نداره کسی در مورد زندگیش چیزی بدونه برای همینم ما زیاد اصرار نمیکنیم!گفتم:آخه اینجوری که نمیشه!کتی:پریا جون زندگی خصوصیه مردم به ما ربطی نداره!گفتم:وااااای چقدر شماها احساس همدردی میکنین!
تا نزدیکای عصر ساعت5اونجا بودیم اگه اون اتفاق برای هستی نمی افتاد بیشتر بهمون خوش میگذشت در هر صورت من خیلی خوشحال بودم چون چندتا دوست جدید پیدا کرده بودم!!!
شیدا پرسید:کتی جوووون از برادرات چه خبر؟!خوبن؟کتی خندید و گفت:
ای خوبن بد نیستن!شیدا به من چشمکی زد و بعد گفت:هومن خوبه؟
کتی با تعجب گفت:هومن؟!!هومن کیه؟شیدا اخم کرد و گفت:اگه نمیخوایی جواب سوالمو بدی نیازی نیست خودتو به اون راه بزنی!کتی خندید و گفت:ای بابا ناراحت نشو!آره هم کامران هم هومن حالشون خیلی خوبه!مخصوصا هومن!ماندانا خندید و گفت:آخه بیچاره شیدا داره در به در دنباله یه شوهر مناسب میگرده الانم گیر داده به این داداشت!چیه اسمش؟!هومن!شیدا گفت:هومن نه!آقا هومن!نوشین زد زیر خنده و گفت:اوه اوه آقا هومن!لابد تو خونه هم بهش میگی آقا جون!نه؟شیدا گفت:اههههههههه بی مزه ها!من دارم شوخی میکنم!در همین موقع عمو سیاوش اومد و گفت:چی شده؟چرا داد و بیداد میکنین!!؟؟ماندانا گفت:همش تقصیره شیداست!شیدا گفت:به من چه!دیوونه ها!گفتم:
هیچی!داریم شیدا رو شوهر میدیم!عمو سیاوش با خنده گفت:واااا!مگه کسی میاد اینو بگیره؟همه زدن زیر خنده.شیدا گفت:عموووووووووو!
عمو سیاوش گفت:خودتو لوس نکن!راست میگم دیگه!تو با این دیوونه بازیات توقع داری ازدواج هم بکنی؟!!نوشین گفت:آخییی طفلک!....
ندیکای ساعت 7بود که دیگه آماده شدیم تا برگردیم.وقتی سوار ماشین شدیم کتی گفت:من حال و حوصله ی رانندگی ندارم.شیدا توبیا!گفتم:
وااااااااای نه!شیدا هممونو به کشتن میده!خودم رانندگی میکنم.بالاخره راه افتادیم حدود دو ساعت توی راه بودیم.وسطای راه که نوشین و ماندانا و شیدا خوابشون برد.کتی هم کنار من نشسته بود و حرفی نمیزد.منم داشتم فکر میکردم.کتی بی مقدمه پرسید:تو ازدواج کردی؟؟مکثی کردم و بعد گفتم:نامزد داشتم.کتی:ازش جدا شدی؟گفتم:آره.کتی:چندسالته؟
گفتم:25سالمه.کتی خندید و گفت:چه خوب!گفتم:یعنی چی؟کتی:هیچی هیچی!بی خیال!وقتی رسیدیم دو ساعت طول کشید تا نوشین و ماندانا و شیدا رو بیدار کنیم.داد زدم:شیدا پاشوووووو!شیدا از جا پرید و گفت:باشه بابا!بعد گفتم:ماندانا!بسه دیگه!اما ماندانا و نوشین هنوز خواب بودن.گفتم:چرا اینا بیدار نمیشن؟!شیدا تو بیدارشون کن!شیدا خندید و گفت:باشه.بعد سرشو برد دم گوش ماندانا بعد داد زد:صبح بخیر!
بیچاره ماندانا از ترس سکته کرد!نوشین چشماشو باز کرد و گفت:رسیدیم؟گفتم:آره پاشو!ماندانا گفت:شیدای دیوونه گوشم ترکید!نمیتونستی مثه آدم بیدارم کنی!شیدا:نه!...
اون شب نوشین و ماندانا خودشون رفتن خونشون.شیدا هم با اونا رفت.
قرار شد کتی منو برسونه بعدشم خودش برگرده خونه.وقتی کتی منو رسوند گفت:من دو هقته ی دیگه تولدمه!هنوز کسی رو دعوت نکردم.اما دلم خواست بهت بگم اگه دوست داشتی بیایی.آخه تو دختره خیلی خوبی هستی!خندیدم و گفتم:باشه سعی خودمو میکنم که بیام!تولدت هم مبارک!کتی خندید و گفت:باشه.پس فعلا بای!
ساعت11 بود که رفتم خونه.داشتم از خستگی میمردم.لباسمو عوض کردم و بعدشم روی تختم دراز کشیدم.بلافاصله خوابم برد...
هوا سرد بود.اشک توی چشمام جمع شده بود.بارئن شروع کرد به باریدن و هم زمان با بارش بارون دل منم گرفت.دلم غصه دار شد و اشکام روی صورتم ریختن.هوا خیلی سرد بود اما نه به سردیه وجود من.هوا بارونی بود اما نه به اندازه ی چشمای گریونه من.غصه ی من رفتنت بود.غصه ی من دل شکستن بود.غصه ی من تنهایی و بی تو بودن بود.غصه ی من بدون عشق زندگی کردن بود.بدون عشق تو لحظه ای آروم ندارم.بدون عشق تو من میمیرم.بدون عشق تو وجودم برای همیشه سرد و بی روح خواهد بود.پشیمونم از اینکه نگفتم چقدر دوستت دارم.پشیمونم از اینکه هیچوقت نگفتم عاشقتم.پشیمونم از اینکه هیچوقت توی چشمات نگاه نکردم.پشیمونم از اینکه هیچوقت دستاتو نگرفتم و بگم:دیوونتم...!
صدای شرشر بارون مثه امیده برام.امیده دوباره دیدنت.امیده دوباره کنارت بودن.بارون تمومه حرفهای نگفته ی تو رو برام زمزمه میکنه.زمزمه ی دوست داشتن.زمزمه ی عشق و با تو بودن.توی سرمای بارون آغوشت برام یه پناهه.توس تاریکی شب چشمات برام یه نوره.توی تنهایی دستات برام یه همدمه...







اینم یه عکس از شقایق.من که ازش فقط به خاطر قیافه خوشم میاد.در ضمن اینم از وبلاگ محمد برداشتم آدرس هست روی عکس:

از این به بعد توی این وبلاگ توهین به شقایق ممنوع است!الان بگم که شرمندتون نشم.در ضمن شیوا جون من اصلا دوست ندارم که اینجوری بیایی وبم و به شقایه توهین کنی.چون اون هر چی هم باشه بازم کامران دوستش داره.
خب دوستای گلم تموم شد!فکر کنم خیلی زیاد بود نه؟به هر حال بازم مثه همیشه نظر یادتون نره دوستتون دارم از ته ته قلبم.فعلا بای