تبليغاتX
اون که عشق رو نشونم داد

اون که عشق رو نشونم داد

کامران و هومن

آپ را بخوانییییید!....

سلام بر همگی!خوبین؟خوش میگذره؟از کامران و هومن چه خبر؟راستی اینا نمیخوان آلبوم جدیدشون(ریمیکس)رو بدن بیرون؟ما پیرشدیم اما کامران و هومن هنوز این آلبمو ندادن بیرون!

خب مرسی از نظرای قشنگتون و گاهی اوقات پرمهرو گاهی اوقات کاملا بی مهرخب اول برم جواب نظراتونو بدم.طبق معمول جوگیر شدیم الان:

با تشکر از شما فنای گل کامی و هومی:

مهسانشیوایلدابهار عاشق کامران بیشتر از همهرامینهومنتیناطنین  بی نامتالینآذینگلناز    محمد(وکیل کامران و شقایق)never..loveعشق هرگزهدیپریساشیما۲۰نگینهومیتا یا همون تانیای خودموندنیامهنازحمید(عشق در خانه)یه دیوونه اما دیوونه ی عشق کامرانالهام دیوونه ی هومن گلهسحرآنا     هستیhooman lover

 

مرسی از همتون.شرمنده کردین منو

خب حالا اینم از داستان:

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم .همینجوری توی خواب و بیداری بودم که گوشی رو برداشتم.گفتم:yes?شیدا بود،گفت:سلام!

خوبی؟گفتم:هان؟شیدا:اههههه هنوز خوابیدی تو؟تنبل!گفتم:چی میگی تو؟!شیدا:ببین تو الان بیداری ها!گفتم:تویی شیدا؟شیدا:بلههههههه!

گفتم:خوبی؟شیدا:اهههه دیوونه من دوساعت پیش حال و احوال کردم!

گفتم:خب چه خبر؟شیدا:هیچی!راستی تو تولده کتی میری؟گفتم:

تولدش که دوهفته دیگس!چرا از الان دعوت کرده؟شیدا:آخه یه سفر براش پیش اومده واسه همینم تولدشو زودتر می گیره.آخه میگه خیلی دلش میخواد تولدش رو کنار برادراش بگیره!گفتم:آهان!حالا کجا میخواد بره؟شیدا گفت:نمیدونم.بهم چیزی نگفته فکر کنم میخواد بره پیش مادر و پدرش!گفتم:شیدا ساعت چنده؟شیدا خندید و گفت:نزدیکای 11صبحه!

گفتم:11؟شیدا:آره.چطور مگه؟گفتم:هیچی میخواستم ببینم چقدر خوابیدم!شیدا:دیشب کی رسیدی خونه؟گفتم:نزدیکای 11شب بود!البته فکر کنم.دقیق یادم نمیاد.شیدا خندید و گفت:خب عزیزم من کار دارم دیگه.باید برم.کاری نداری؟گفتم:نه.مرسی.خداحافظ!شیدا:بای بای!

گوشی رو که قطع کردم.بلند شدم و رفتم تا صبحونه بخورم البته میشد بهش گفت ناهار نه صبحونه.نیم ساعت بعد من همینجوری بی کار توی خونه داشتم ول میگشتم.همش هی تلویزیون رو خاموش و روشن میکردم.هی یه صفحه کتاب میخوندم.اصلا حالیم نبود دارم چی کار میکنم.حوصلم خیلی سر رفته بود.رفتم تو اتاقم تا لباس بپوشم و برم بیرون تا یه چرخی بزنم.دلم میخواست قدم بزنم.آروم شروع کردم به راه رفتن.خیابونا خیلی شلوغ بود.همه جا پر از سر و صدا بود.هش صدای بوق ماشینا.وای که چقدر اعصاب خردکن بودن!اصلا آدم نمیتونست یه جای آروم پیدا کنه.تصمیم گرقتم که برم پارک.خیلی راه نبود اما بهتر بود با ماشین برم.برای همینم یه تاکسی گرفتم و بعد از یه ربع رسیدم به پارکی که خیلی دوستش داشتم.هر وقت خیلی دلم میگرفت یا حوصلم سر می رفت می اومدم اونجا.نسبت به بقیه ی جاها خیلی خلوت بود.نشستم روی یه صندلی و به بچه هایی که داشتن بازی میکردن چشم دوختم.یاد بچگی های خودم افتادم.به اون زمونایی که با پدرم می اومدم پارک.باهاش بازی میکردم.باهم میرفتیم بستنی میخوردیم.گردش و رستوران و ...تمومه بچگیم پر از شادی و نشاط بود.هیچوقت آخر هفته هارو یادم نمیرفت که با مادر و پدرم میرفتیم سینما و رستوران و حتی گاهی اوقات مسافرت.چقدر دوران خوبی بود.کاش هنوزم میشد که برگردم به زمان.هنوزم دلم میخواد یه بچه باشم.هنوزم دلم میخواد تا کنار پدرم باشم و اون منو بغل کنه.هنوزم دلم میخواد تا یه بار دیگه توی آغوش پرمهر و گرم مادرم باشم.اما حیف شد که خدا اونا رو خیلی زود از من گرفت.خیلی حیف شد.کاش اونا الان زنده بودن.اونوقت الان من تنها نبودم و میتونستم کنارشون باشم...

نزدیکای عصر بود که برگشتم خونه.ناهار نخورده بودم برای همینم تا رسیدیم خونه رفتم توی آشپزخونه.همینجوری که توی آشپزخونه بودم و داشتم دنبال یه چیزی واسه خودرن می گشتم گوشیم زنگ زد.رفتم و از توی کیفم گوشیمو برداشتم.شمارش آشنا نبود.با تردید گفتم:بله؟صدای آشنایی از پشت خط گفت:سلام.پریا خودتی؟گفتم:بله.بفرمایید؟صدای پشت خط گفت:منم دیگه کتایون!خندیدم و گفتم:ببخشید نشناختمت!

حالت خوبه؟کتی خندید و گفت:آره.مزاحم شدم؟گفتم:نه.این چه حرفیه.

کتی:خواستم بهت زنگ بزنم و بگم که تولدم روز جمعس!گفتم:یعنی همین پس فردا دیگه نه؟کتی:آره.میتونی بیایی؟یه کم فکر کردم و گفتم:

فکر کنم بتونم.البته قول نمیدم اگه مشکلی پیش نیاد حتما میام.کتی:

باشه.ممنونم.ولی خیلی دوست دارم قبل از رفتنم دوباره ببینمت!گفتم:منم همینطور!کتی:خب عزیزم!منتظرتم!فعلا خداحافظ ...

گوشی رو قطع کردم و بعدش هم رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی بخورم...

صبح زود از خواب بیدار شدم و بلافاصله رفتم محل کار یکی از دوستای قدیمیم. یه شرکت بود که تازه تاسیس شده بود و اونا به یه منشی هم احتیاج داشتن با اینکه من گرافیک خونده بودم اما از بس که بی کار توی خونه نشسته بودم و منتظر پولی بودم که عموم از کانادا برام بفرسته خسته شده بودم. دوستم هم به من پیشنهاد داده بود منم گفتم بیام تا حضوری باهاش صحبت کنم.تا رسیدم اونجا دیدم مهران اونجا منتظرم ایستاده.تا منو دید با خوشحالی گفت:سلام دوست قدیمی!خندیدم و گفتم:سلام.دیر که نکردم؟مهران با خنده گفت:نه درست سر وقت!مثه همیشه!گفتم:خب؟مهران:آهان!خب ببین الان تا حدودی میشه گفت شرکت ما رو هواس!اگه لطف کنی و روز اولی فقط تلفن هارو جواب بدی ممنون میشم!به شوخی گفتم:مگه میخوایی تلفن چی استخدام کنی؟

مهران خندید و گفت:آره!گفتم:خب من الان باید کارمو شروع کنم؟مهران:آره.برای اینکه بتونی درست کار هارو انجام بدی هم میفرستمت پیش یکی از دوستام که توی اون اتاقه.اونجا کم کم یاد میگیری تا چی کار کنی.باشه؟گفتم:باشه.مشکلی نیستش.رفتم توی اتاق.یه خانوم تقریبا مسنی پشت میز نشسته بودو خیلی آروم مشغول کارش بود.خیلی یواش سلام کردم.اون خانوم روشو برگردوند و با لهجه ی غلیظی گفت:سلام عزیزم!معلوم بود ایرانی نیستش و چون فقط توی شرکت مهران کار میکنه مهران مجبورش کرده تا فارسی رو یاد بگیره!

گفتم:من پریام.آقای...اون خانوم گفت:آره میدونم من باید بهت یاد بدم تا چی کارکنی!بعد مکثی کرد و با خنده گفت:اسم منم کاترینه!گفتم:اهل کجایین؟کاترین آروم خندید و گفت:من پدر و مادم فرانسوی هستن اما خودم از بچگی توی امریکا بزرگ شدم.اتفاقی هم با مهران آشنا شدم.

بعد از اینکه یه کم با کاترین حرف زدم نشستم کنارش تا یه کم از کارهارو بهم نشون بده.حدود ساعت 12 بود که مهران اومد توی اتاق و گفت:خب خانوما واسه امروز کافیه!با تعجب گفتم:اما هنوز ساعت دوازدس؟!مهران خندید و گفت:ما همیشه همین ساعت تعطیل میشم!البته اگه کارا زیاد باشه اینجورس نیستش!خندیدم و گفتم:واسه همینه که شرکتت رو هواس!...مهران منو رسوند خونه و بعد خودش هم رفت...

 

 

 

خب اینم از این! 

 

اینم بخونین بعد برین دیگه:

 

 

 

نپرس چرا نمیگم عاشقتم.نپرس چرا نمیگم دیوونتم.تو از خودت پرسیدی چرا منو رها کردی؟من که حاضرم تمومه عمرمو برای دیدن نگات صبر کنم فقط یه بار دیگه تو صورتم نگاه کن و بگو دوستم داری...نمیدونی چقدر جدایی سخته.نمیدونی چقدر فاصله سخته.نمیدونی چقدر سخته اینو بدونی کسی که دوستش داری دیگه تو رو نمیخواد.بهت نمیگم عاشقتم چون نمیخوام دست رد به سینم بزنی.فقط میخوام یه جای کوچیک تو قلبت داشته باشم.تو قلب بزرگت میدونم برای منم حتما یه جایی هست.میدونم توی ذهن پاکت حتما خاطره ای از منم هست.میگی منو دوست نداری اما من میتونم عشقو از توی اون چشمات بخونم.میگی میخوایی رهام کنی اما من انتظارو میتونم توی اون چشمات بخونم.چشمات با من صادقه.اگه دلت باهم نیست.اگه فکرت یه جای دیگس.مهم نیست.مهم اینه که من کنارتم.مهم اینه که بتونم پیشت باشم...اگه بهم دروغ میگی.اگه برام بهوونه میاری.اگه میخوایی بگی عاشق یکی دیگه ای عیبی نداره.بهم بگو چون من عاشق شنیدن اون صداتم.دیوونه ی نگاهتم.مرده ی اون چشمانتم.کاش که بشه من یه قطره اشک باشم تا رو روی چشمای تو باشم...نمیخوام اون روزی رو ببینم که دیگه کنارم نیستی...

 

 

 

اگه فقط به خاطر تو زیر تمومه چیزا زدم مهم نیست.اگه به خاطر تو همه چیزمو ول کردم مهم نیست.اگه فقط به خاطر یه نگات دیوونه شدم و زمین و زمون رو زیر پا گذاشتم مهم نیست.اگه تو روی خیلیا وایسادم فقط به خاطر تو مهم نیست.اگه شکستم حرمتی رو فقط برای رسیدن به تو مهم نیست.برای من مهم نیست تو کجای این دنیایی؟برای من مهم نیست عاشق یکی دیگه هستی.برای من مهم نیست نمیخوایی منو ببینی.چون که من فقط به خاطر دوباره دیدنت زندم و نفس میکشم...

 

 

 

 

این دفعه دیگه نمیخوام از جدایی و دوری بگم.این دفعه میخوام از کنار تو و با تو بودن بگم.وقتی کنارتم زمان برام معنا نداره.وقتی توی آغوش گرمتم بهونه دیگه برام معنا نداره.وقتی که دستام توی دستاته دیگه ترس برام معنا نداره.وقتی که نگاهت توی نگامه فاصله معنا نداره.وقتی کنارت باشم فقط دوست داشتن برام یه معنا داره...

 

 

 

خدایا به اون کسی که دلمو شکست دلی بده که هرگز نشکنه.خدایا به اون کسی که رو قلبم پا گذاشت قلبی بده تا اگر شکست بفهمه من چی کشیدم.خدایا به اون کسی که سرنوشت رو بهونه برای جدایی کرد یه سرنوشت خوب بده.خدایا به اون کسی که گریه هام توی شبای تنهایی فقط برای اون بودش اشکای الماس بده تا وقتی برای کسی که دوستش داره گریه میکنه بفهمه من چی کشیدم.خدایا فرصت دوباره دیدنش رو بهم بده.خدایا فرصت عاشق بودن رو بهم بده.خدایا فرصت زندگی کردن رو بهم بده...

 

 

 

 

اول یه عکس از شقایق:

 

حالا کامران و هومن گلم

 

 

 

 

 

 

 

خب تموم شد.حتما نظرتونو راجع به داستان و این متنا بگین.دوستتون دارم از ته ته قلبم.نظر یادتون نره.راستی من تا دو هفته ی دیگه نمیتونم بیام نت و آپ کنم.پس تا دوهفته دیگه بای

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:27  توسط فاطمه  | 

اگه تو رو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش

سلام به همه ی فنای گل کامران و هومنحالتون خوبه؟خوشین؟خوش میگذره؟ اومدم آپ کنم!راستی بایت نظرا هم ممنون(هر چند که همشو یلدا و شیوا داده بودند)بی خیال!در هر صورت ممنون.خب اوب برم به نظراتتون رسیدگی کنم:(جو گیر شدم الان)

اول خانوم ها:

بهار جون ممنونمیلدا خانومه گل مرسی عزیزمشیوا جونم مرسی خانومیhooman loverمرسی گلمnever love(عشق هرگز)ممنونم خانومیتینا جان ممنونم.وب قشنگت اومدم الهام خانوم مرسییه عاشق تنها تو چتم بهت گفتم امیدوارم قانع شده باشی.niloofarجون ممنونمگلناز جان مرسیسحر خانوم بالاخره تونستم باهات چت کنمهومیتا وبه قشنگت اومدم فکر کنم همون تانیا ی خودمونی نه؟مهسا و فرنوش مرسیپریسا جان ممنونمآتوسا جان مرسی

خب به نظرای آقایون هم بعدا رسیدگی میکنیم الان حال و حوصله ندارم

اینم واسه روز عشاق ایرانی:سپندار مذگان

نامت را در قلبم حک کردم تا همیشه به یاد گار بماند و اگر مرا روزی ترک کردی من تو را به یاد داشته باشم.اسمت را در ذهنم حک کردم تا تنها با یاد تو زنده بمانم.میدانی دلیلم برای زندگی چیست؟تنها یاد و خاطره ات بهنه ی زندگی من است.

خب دوستان فقط اومدم از نظراتون تشکر کنم همین.آخه من این چند روزه اصلا حالم خوب نیست.تو رو خدا کمکم کنین.منم میخوام برم دبی.کنسرت پیش کامران و هومن.

خب دوستای گلم اگه یادتون باشه من توی اون یکی وبم(که حذفش کردم)داشتم یه داستان می نوشتم که به یک سری دلیل دیگه ادامش ندادم.اما حالا این یه داستانه جدیده.که اگه خدا بخواد میخوام بعد از تموم شدن این(که احتمالا توی عید تموم میشه)اون داستان قبلی رو ادامه بدم البته اگه بشه.خب حالا داستان:

 

آروم داشتم قدم میزدم و فکر میکردم.همینطوری که داشتم راه میرفتم موبایلم زنگ زد.گوشی رو برداشتم یکی از دوستای صمیمیم بود.شیدا. گفتم:سلام شیدا جان!حالت خوبه؟شیدا گفت:به به چه عجب موبایل جنابعالی خاموش نبود!علیک سلام!خندیدم و گفتم:غرغر نکن!شیدا خندید و گفت:پریا الان کجایی؟گفتم:دارم قدم میزنم!شیدا:اوه!ببخشید خلوتتونو بهم زدم!گفتم:خب بسه دیگه!چی کار داری؟!شیدا خندید و گفت:الان میتونی بیایی خونه ی من؟گفتم:چرا بیام؟

شیدا:یه مهمونیه کوچولو!میخوام تو هم باشی!گفتم:آخه دیوونه الان آدمو واسه مهمونی دعوت میکنن؟!من این وقت عصر با این سر و وضع بیام مهمونی؟!شیدا گفت:بابا به خدا خبری نیستش که بخوایی همچین خودتو آماده کنی!یه مهمونی دوستانس!تو رو خدا بیا!گفتم:خب من باید برم خونه آماده بشم بعد میام!عیبی که نداره؟شیدا با نارضایتی گفت:نه!ولی حتما تا یک ساعت دیگه بیایی اینجاها!گفتم:باشه.پس فعلا خداحافظ!شیدا:بای بای...

رفتم خونه و خودمو آماده کردم یه لباس معمولی سفید پوشیده بودم چون شیدا گفته بود مهمونیه کوچوله!حالا اگه چرت میگفت آبروی من میرفت!ولی بی خیال من همچینم حال و حوصله نداشتم تا آماده بشم!تقریبا یه ربع بعد رسیدم خونه ی شیدا.شیدا دم در ایستاده بود تا منو دید با خنده گفت:همیشه سر وقت میایی!گفتم:سلام!شیدا:سلام!

یادته آخرین بار کی اومدی خونم؟گفتم:آره!دو ماه پیش بود!شیدا خندید و گفت:نخیر دو روز پیش بود!گفتم:حالا نمیگی بیام تو؟شیدا خندید و گفت:بفرمایید!رفتم تو.اولش یه ذره تعجب کردم.چون تعداد مهمونا به نظرم از جمعیت کشور چین هم بیشتر بود!گفتم:شیدا مطمئنی این فقط یه مهمونیه؟شیدا خندید و گفت:پس چیه؟گفتم:آخه بیشتر خیلی ببخشیدا اینجا شبیه باغ وحش شده!شیدا خندید و گفت:خب به مناسبت خونه ی جدید مجبور بودم اینجوری مهمونی بگیرم دیگه!گفتم:آهان پس واسه خونه ی جدیده!شیدا هفته ی پیش خونشو عوض کرده بود و اومده بود اینجا.جای نسبتا قشنگی بود و خیلی هم بزرگ بود البته نسبت به خونه ی من!گفتم:خب حالا که من اومدم چی کار کنم؟شیدا:بیا بریم پیش چندتا از دوستام.شیدا منو برد پیش چند تا از دوستاش.وقتی رفتیم پیش دوستاش شیدا گفت:این پریا خانومه!یکی از دوستای شیدا که اسمش نوشین بود گفت:سلام!شیدا از شما خیلی تعریف میکنه!همش چپ میره راست میاد میگه پریا اینجور پریا اونجور!نگاهی به شیدا انداختم و گفتم:جدا؟!نوشین:آره!خیلی دوستتون داره!شیدا چشمکی بهم زد و گفت:خب ایشونم هستی جونه!دوست دوران دبیرستانم!با هستی دست دادم.شیدا گفت:اینم دوست گلم کتی جونه!کتی اولش نگاهم کرد بعد گفت:سلام پریا جون!من کتایونم!من باهاش دست دادم بعدشیدا لبخندی زد و گفت:خب تو یه دقیقه اینجا باش تا من برگردم.نشستم کنار دوستای شیدا.همشون خیلی خوب بودن.اما من بیشتر دلم میخواست با کتایون حرف بزنم.گفتم:خب کتایون جون!دوست داری منم بهت بگم کتی دیگه؟نه؟!کتایون لبخندی زد و گفت:هر چی دوست داری!گفتم:خب یه ذره از خودت بگو!الان حس فضولی من گل کرده!آخه من خیلی فضولم!کتایون خندید و گفت:خب من از بچگی اینجا بودم.با پدر و مادم و برادرام.گفتم:چه جالب تو برادر داری؟!کتی لبخندی زد گفت:آره!گفتم:چند تا؟!!کتی:دوتا!گفتم:اسمشون چیه؟!!کتی:بزرگه کامران وسطیه هومن!گفتم:یعنی تو کوچیکه هستی دیگه نه؟کتی خندید و گفت:آره!

نوشین گفت:کتی نگفت برادراش خوانندن!گفتم:جدی؟!کتی خندید و گفت:آره!کامران و هومن!نمی شناسیشون؟گفتم:نه!آخه من همش سرم تو درس و کتابه!مونا یکی از دوستای شیدا گفت:چی میخونی؟گفتم:گرافیک!مونا:خیلی خوبه!پس خرخونی دیگه نه؟

تا خواستم جواب مونا رو بدم شیدا اومد و گفت:آره خیلی خرخونه!از همون وقتی که باهاش آشنا شدم همش داشت درس میخوند!خندیدم و گفتم:نه که تو نمیخوندی؟شیدا خندید و گفت:نه!اصلا من درس نمیخوندم!بعد رو به کتی کرد و گفت:خب خیلی دختره...بعد شیدا روشو به من کرد و گفت:دختره مثبتیه نه؟کتی گفت:آره خیلی پاستوریزس!گفتم:ای بابا چرا شماها همتون به من گیر دادین!؟شیدا خندید و گفت:آخه گیر دادنی هم هستی!اخم کردم و گفتم:منظور؟؟!!

شیدا خندید و رو به نوشین گفت:نگفتم قیافش خیلی خوبه؟!!نوشین گفت:آره خیلی خوشگله!پریا مواظب خودت باش که تو خیابون راه میری ندزدنت!گفتم:نخیر من اصلا قیافم خوب نیست!مونا:بسه اذیتش نکنین!...

کتی گفت:شیدا جون یه چیزی نمیدی ما بخوریم دارم از گشنگی میمیرم!

شیدا:چرا الان عصرونه حاضر میشه!بعد شیدا رفت و بعد از چند دقیقه با یه سینی پر از کیک و قهوه برگشت.کتی خندید و گفت:آهان این شد!!...

تقریبا نزدیکای ساعت 7 شب بود و من هنوز اونجا بودم.همینجوری کنار نوشین نشسته بودم که نوشین بی مقدمه گفت:تو چندسالته؟گفتم:25 سالمه!چطور مگه؟نوشین لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:همینجوری!کتی اومد کنار ما نشست و گفت:خب چی داشتین به همدیگه میگفتین؟

نوشین که میخواشت بحثو عوض کنه گفت:هیچی!راستی کسی میاد دنبالت؟ یا خودت میری؟کتی:قراره کامران بیاد دنبالم اما نمی دونم کی بیاد؟!شاید یه دو سه ساعت دیگه بیادچون امروز سرش خیلی شلوغه و خیلی هم کار داره منم به زور مجبورش کردم تا بیاد دنبالم!آخه نمیخواستم تنهایی برم خونه!گفتم:خب پس میخوایی همینجوری منتظر بمونی؟کتی:چاره ای ندارم!گفتم:خب من میتونم برسونمت!کتی:واقعا؟!

گفتم:آره من امشب بی کارم تو رو میرسونم بعد خودم میرم خونه.کتی با خوشحالی گفت:باشه پس من برم به کامران زنگ بزنم که نیاد دنبالم!

کتی رفت و بعد از چند دقیقه با خوشحالی اومد و نشست کنارم...

بعد از شام قرار شد من کتی رو برسونم بعدش دوباره برگردم خونه ی شیدا.

با کتی سوار ماشین شدیم.راه افتادیم توی راه همش کتی آدرس میداد و منم عین این راننده ها هر جا میگفت میرفتم!بعد از یه نیم ساعت رسیدیم.کتی خندید و گفت:آخیش!بالاخره رسیدیم!گفتم:خونتون اینجاس؟کتی:آره!خب من دیگه برم کار نداری عزیزم؟!!گفتم:نه!مواظبه خودت باش!خداحافظ!کتی از ماشین پیاده شد و گفت:امیدوارم بازم بتونم ببینمت!خندیدم و گفتم:منم همینطور!بعد کتی رفت و منم برگشتم خونه ی شیدا.تا رسیدم نزدیک خونه ی شیدا دیدم شیدا ایستاده دم در خونه و داره با یه پسره جر و بحث میکنه.قیافه ی پسره به نظرم آشنا اومد یه کم که  دقت کردم دیدم خودشه!فرهاد نامزد سابقم بود اما من به یه سری دلیل 6 ماه پیش ازش جدا شده بودم.تا دیدم شیدا داره با اون حرف میزنه فهمیدم دوباره اومده تا منو ببینه منم به خاطر اینکه اون دوباره مزاحم شیدا نشه خونمو عوض کرده بودم اما اون هنوز هم دست بردار نبود.مونده بودم که چی کار کنم.از طرفی اصلا دلم نمیخواست دوباره ببینمش از طرفی هم خیلی کنجکاو شده بوده بودم ببینم که چی میخواد بگه برای همینم سزیع ماشینو پارک کردم و رفتم سمت فرهاد و شیدا.صدای شیدا اونقدر بلند بود که به وضوح میشد آدمی که از صد فرسخی اونجا رد میشه حرفاشو بشنوه.شیدا با داد و فریاد گفت:بابا به خدا پریا اینجا نیست رفته تا یکی از دوستاشو برسونه در ضمن تو دیگه ار جون پریا چی میخوایی؟!!فرهاد تا خواست جواب شیدا رو بده با صدای بلند گفتم:تو دوباره اومدی اینجا چی کار؟؟هم شیدا هم فرهاد با تعجب نگاهی به من انداختند و بعد فرهاد با عصبانیت داد زد:اومدم دنبالت!خندیدم و گفتم:لابد توقع داری که باهات بیام!نه؟فرهاد نگاهی به شیدا انداخت و گفت:آره!میخوام باهات حرف بزنم!گفتم:من با تو هیچ حرفی ندارم! فرهاد با التماس گفت:تو رو خدا پریا!من به کمکت احتیاج دارم!گفتم:نه!من هیچ کمکی به تو نمیتونم بکنم!..

نمیدونم چرا اون موقع اینقدر بی رحم شده بودم.من هیچوقت درخواست کسی رو برای کمک رد نمیکردم اما حالا...فرهاد به من خیانت کرده بود.قلب منو شکسته بود.بخشش یک چنین آدمی برام خیلی سخت بود.با تنفر بهش نگاهی انداختم و بی اختیار داد زدم:حالم ازت بهم میخوره!شیدا با دستپاچگی گفت:پریا جون یواش تر!اما من در اون لحظه فقط عصبانی بودم.داد زدم و گفتم:یادت میاد که با من چی کار کردی؟تو همه چیزمو ازمن گرفتی!حالا هم از من توقع کمک داری؟!فرهاد فقط داشت نگاهم میکرد اونم خودش خوب میدونست با من چی کار کرده.بهش گفتم:من بهت اعتماد کردم اما تو از من سواستفاده کردی!من عاشقت بودم اما تو بهم پشت کردی و حالا بعد از 3 ماه دوباره برگشتی و اومدی تا....فرهاد سرشو بلند کرد و گفت:پریا من واقعا متاسفم اما حالا شرایط خیلی فرق میکنه!با فریاد گفتم:نه هیچ فرقی نمیکنه!تو همون آشغالی که بودی هستی!هیچی عوض نشده تو حتی زحمت اینکه توی اون دوران به من یه سر بزنی رو هم به خودت ندادی!اون وقت از من کمک میخوایی!فرهاد آروم گفت:من خیلی برات متاسفم!گفتم:همین؟!تو منو زجر دادی.بدبختم کردی اونوقت فقط میگی متاسفی؟نه!خیلی کمه!تو هیچوقت نمیتونی جبران کنی!هیچوقت!من هیچوقت تو رونمی بخشم!

شیدا دستمو گرفت وبا صدایی بلند تر از صدای من داد زد:پریا بسه!بیا بریم دیگه!اشک از چشمام جاری شد.ساکت شدم و به فرهاد نگاه کردم.

توی اون لحظه جز تنفر نسبت بهش هیچ احساس دیگه ای نداشتم.دلم میخواست تلافی تمومه کارایی که اون با من کرده بود رو سرش در بیارم تا بفهمه من چه مصیبتی کشیدم.تا بفهمه من چقدر عذاب کشیدم.اما اون هیچوقت نمیفهمید.هیچوقت.شیدا منو برد توی خونه.بعد از اون هم رفت تا به فرهاد بگه از اینجا بره.بعد از چند دقیقه شیدا اومد توی اتاق.

نشست کنارم و آروم گفت:تو حالت خوبه؟هنوزم عصبی بودم و حال و حوصله نداشتم برای همینم خیلی تند گفتم:آره!خب که چی؟شیدا اخمی کرد و گفت:حالا اعصابت از دسته اون داغونه چرا داد و بیدادشو سر من خالی میکنی؟!!شیدا حق داشت.من هر وقت به فرهاد و کاراش فکر میکردم هم همینجوری میشدم وای به حال الان که از نزدیک دیدمش!آروم گفتم:ببخشید.من اصلا حالم خوب نیست.شیدا لبخندی زد و گفت:هر کاری کردم تا قبل از رفتن تو دست به سرش کنم نشد.اصلا نمیخواستم تا تو رو دوباره تو این وضعیت ببینم!به زور خندیدم و گفتم:چرا مگه من الان چمه؟!!شیدا یه ذره متعجب نگاهی بهم کرد و گفت:هیچی!

فقط احساس میکنم که خیلی دلت میخواد کله ی یکی رو الان بکنی!!!

خندیدم و گفتم:پس تو داوطلب شدی!اصلا درد نداره ها!شیدا خندید و گفت:تو این شرایط بازم دست از شوخی کردن بر نمی داری!گفتم:شیدا به نظرت من چرا اینقدر از فرهاد متنفرم؟شیدا گفت:خب اگه منم جای تو بودم و با اون بلا هایی که فرهاد سر تو آورده بود خب معلوم بود من اصلا تا میدیدمش می کشتمش!لبخندی زدم و گفتم:نفهمیدی واسه چی اومده بود اینجا؟شیدا:نه!اما به نظرم ازت کمک میخواست!تا شیدا این حرفو زد از خودم بدم اومد.من نباید با فرهاد اونجوری حرف میزدم اون هر چقدر هم در حق من بدی کرده باشه من نباید جوابشو با بدی میدادم باید تا جایی که میتونستم کمکش میکردم.شیدا گفت:تو هیچ کمکی نمیتونستی بهش بکنی!؟؟گفتم:چطور؟شیدا:برای اینکه اون اصلا ازت کمک نمیخواست!گفتم:درست حرف بزن تا من بفهمم!شیدا خندید و گفت:یعنی تو نفهمیدی اون کمک کردن رو بهوونه کرده بود تا بیاد ابنجا و دوباره باهات حرف بزنه؟!!گفتم:نه!اما من دیگه هیچ حرفی با اون ندارم!شیدا:اما به نظرم اون خیلی حرفا برای گفتن داشت.به نظرم اگه بهش فرصت حرف زدن می دادی بهتر بود.گفتم:اما آخه اون منظورشو...

شیدا لبخندی زد و گفت:من شرایط تو رو درک می کنم از تو هم توقع ندارم با این حالت بشینی و به حرفاش گوش کنی!گفتم:تو هنوزم فکر میکنی من حالم کاملا خوب نشده؟شیدا که انگار انتظار نداشت من ازش چنین سوالی بپرسم گفت:چرا چرا!تو حالت کاملا خوبه خوبه!گفتم:چرا من هر وقت باهات اینجور حرف میزنم تو اینقدر هول میشی؟!!شیدا زورکی لبخندی زد و گفت:آخه پریا تو دوستمی وقتی از این حرفا میزنی...

خندیدم و گفتم:بابا باهات شوخی کردم!شیدا با عصبانیت گفت:بی مزه!

گفتم:میگم شیدا این دوستت کتی به نظرم دختر خیلی خوبیه ها!شیدا:

آره اما برادراش از خودشم بهترن!با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:شیدا چه خبره؟!!نکنه شما هم ...آره دیگه!به به شیدا خانوم مبارک باشه!

شیدا گفت:اهههههه بی مزه!آخه من که فقط یه بار دیدمشون چه جوری میتونم با یه بار دیدن عاشقشون بشم!در ضمن هر دوتاییشون که نمیشه!گفتم:از تو همه چی بر میاد!شیدا اخم کرد و گفت:نه اصلا!بعد انگار که یاده یه چیزی افتاده باشه با حسرت گفت:ولی اگه ببینیشون شیفتشون میشی!خندیدم و گفتم:وااای شیدا تو عاشق شدی!اما شیدا که انگار نشنیده بود من چی گفتم گفت:اگه تو فقط یه بار هومنو ببینی!

گفتم:اوه اوه حالت خیلی بده!بعد سرمو بردم در گوشش و داد زدم:شیدا

هومن کیه!؟؟هان!!شیدا گوششو گرفت و گفت:چته تو!باز دیوونه شدی!

گوشم کر شد!با خنده گفتم:شیطون بگو هومن کیه!شیدا گفت:عجب احمقی هستی ها هومن برادر کتیه دیگه!گفتم:آخیییییی طفلک هومن!

شیدا با تعجب گفت:چرااااا؟گفتم:اگه هومن تو رو ببینه فرار میکنه!از عشق و عاشقی هم پشیمون میشه!شیدا با عصبانیت گفت:

مسخره!الان حسابتو می رسم!اما من سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم توی هال.شیدا هم با یه بالش اومد دنبالم.گفتم:ای بابا شیدا جان چرا غیرتی میشی شما!شیدا گفت:حالیت میکنم!گفتم:واااااای خدا!

بعد شیدا بالشو پرت کرد طرفم و بالش درست خورد توی صورتم!

شیدا زد زیر خنده و گفت:دماغ سوخته!گفتم:حیف که نمیخوام نصفه شبی کسی رو بیدار کنم و اگرنه...!!!شیدا خندید و گفت:باشه!خب من خیلی خستم میرم بخوابم!کاری نداری؟!گفتم:نه برو تا من یه نفس راحت بکشم!شیدا خنده کنان رفت توی اتاقش تا بخوابه.منم نشستم روی مبل.تا نصفه های شب همینجوری داشتم فکر میکردم.اصلا خوابم نمی برد.کم کم نزدیکای صبح بود که تونستم به ذره بخوابم اما بلافاصله شیدا اومد و فریاد کنان گفت:پریا!پریا!پاشو!پاشو!گفتم:ای کوفت!تا من اومدم بخوابم تو بیدار شدی!شیدا خندید و گفت:مگه شب نخوابیدی؟گفتم:نخیر

خوابم نمی برد!شیدا:آخ ببخشید!خب بسه دیگه پاشو بریم!گفتم:کجا این وقت صبح؟!شیدا:واای دیشب یادم رفت بهت بگم امروز صبح واسه پیاده روی و یه ذره گردش با دوستام قرار گذاشتم!گفتم:کدوم دوستات؟شیدا:همونایی که دیشب تو مهمونی بودن!گفتم:همشون؟؟!!!

شیدا:نه بابا!فقط کتی و هستی و نوشین و ماندانا!گفتم:نمیشه من نیام؟شیدا:باز تو شروع کردی پاشو زود باش!من دم در منتظرتم!

بعد شیدا رفت و منم ناچارا مجبور شدم لباسمو بپوشم و همراهش برم.

شیدا گفت:خب حال و حوصله داری یه ذره پیاده روی کنیم یا نه؟گفتم:تو که نزاشتی من بخوابم لااقل بزار یه پیاده رویه درست و حسابی بکنیم تا حالم جا بیاد!شیدا خندید و گفت:باشه پس بریم!تقریبا حدود بیست دقیقه ی بعد به یه پارکی رسیدیم گفتم:اونجا با دوستات قرار گذاشتی؟

شیدا گفت:آره فکر کنم ما از همه زودتر رسیدیم!بریم ببینیم!با شیدا رفتیم محل قرارمون.شیدا درست گفته بود ما زودتر از همه رسیده بودیم.

اما بعد از 5 دقیقه سر و کله ی نوشین و ماندانا پیدا شد.اونا تا مارو دیدن با خوشحالی اومدن کنارمون و گفتن:صبح بخیر!بعد نوشین گفت:سلام پریا خانومه گل!خندیدم و گفتم:سلام!در همین موقع هستی هم اومد فقط کتی نیومده بود.شیدا با نگرانی گفت:هستی مطمئنی کتی میاد؟

هستی گفت:آره بابا خودش دیشب بهم گفت!به ذره منتظر موندیم اما خبری از کتی نشد.شیدا گفت:فکر کنم نمیتونه بیاد بیایین خودمون بریم!

اما در همین موقع صدای کتی رو شنیدیم که داد میزد:سلام!من اومدم!

برگشتم دیدم کتی داره میاد با خوشحالی گفتم:بالاخره تشریف آوردن!

کتی گفت:وااای ببخشید دیر شد!بالاخره همه با هم شروع کردیم به قدم زدن.گفتم:شیدا تو همیشه این کارو میکنی؟شیدا:کدوم کار؟گفتم:همین که با یه سری از دوستات قرار بزاری و بیایی بیرون.شیدا خندید و گفت:همیشه که نه اما چرا بعضی وقتا حالا هم قرار بعدش بریم یه جای خیلی خوب!ماندانا با کنجکاوی پرسید:کجا عزیزم؟؟!!!شیدا خندید و گفت:

نترسین جای بدی نیستش!بعد از یک ساعت بالاخره سوار ماشین کتی شدیم و حرکت کردیم.توی راه شیدا و هستی همش منو دست مینداختن.دیگه داشتم عصبانی میشدم اون وسط ماندانا و نوشین و کتی هم داشتن با همدیگه بحث میکردن.دیگه هر کس مارو میدید به عقلمون شک میکرد.گفتم:شیدا هنوز نرسیدیم؟شیدا:چرا یه ذره دیگه صبر کنی میرسیم.بعد از نیم ساعت شیدا ماشینو جلوی یه باغ نگه داشت و با خوشحالی گفت:خب رسیدیم!همگی از ماشین پیاده شدیم من با تعجب گفتم:شیدا اینجا مال خودته؟شیدا خندید و گفت:نه بابا این جا مال عمومه.ازش قول گرفتم که یه بار بیام اینجا!ماندانا گفت:خب نمیریم تو؟

شیدا:چرا بیایین!بعد همگی با هم رفتیم تو.باغ خیلی قشنگی بود.

همه جاش سر سبز و از همه بهتر از شهر هم دور بود.کتی با خنده گفت:کی میاد استخر؟!!!شیدا و نوشین گفتن:ما!بعد کتی گفت:پریا جون شما نمیایی؟گفتم:نه مرسی ممنون!ترجیح میدم همین جاها قدم بزنم!

شیدا خندید و گفت:پس بی زحمت برو تو آشپز خونه و ببین چیزی واسه خوردن هستش یا نه!گفتم:باشه.بعد رفتم توی خونه.جای خیلی قشنگی بود.دکوراسیونش حرف نداشت.همیینجوری که داشتم به خونه نگاه میکردم یه هو یه صدایی از پشت سرم بلند گفت:می تونم کمکتون کنم؟!

رومو برگردوندم و وقتی دیدم یه پیرمرد بهم خیره شده از ترس جیغ کشیدم!طفلک اون پیره مرده کم بود سکته کنه!شیدا و نوشین و ماندانا و هستی و کتی اومدن توی خونه.شیدا گفت:چی شده پریا؟رومو برگردوندم و گفتم:این کیه؟!!!شیدا نگاهی به پیرمرد انداخت و بعد با خنده گفت:اینکه عمو سیاوشه خودمونه!با تعجب گفتم:عمو سیاوش دیگه کیه؟شیدا خنده کنان گفت:این جا خونه ی عمومه دیگه!مگه بهت نگفتم؟سرمو انداتم پایین خیلی خجالت کشیدم!آبروم رفته بود!زیر لب گفتم:خیلی ببخشید بی اجازه اومدم تو خونتون.عمو سیاوش خنده ای کرد و گفت:ای بابا دختر این چه حرفیه!تقصیره منه من باید به شیدا میگفتم میام اینجا اما خیلی اتفاقی شد آخه دیشب یه کوچولو با خانومم بحثم شد بعد اون منو انداخت بیرون منم مجبور شدم بیام اینجا!واگرنه مزاحمتون نمیشدم!شیدا خندیدو گفت:از دست این زن عمو!عمو جون باز چی کار کردی که انداختت بیرون؟!عمو سیاوش خنده ای کرد و گفت:هیچی من بی تقصیرم!ماندانا گفت:شما زن دارین؟عمو سیاوش با خنده گفت:بهم نمیاد؟!کتی خندید و گفت:چرا چرا خیلی بهتون میاد!

در همین موقع گوشی هستی زنگ زد هستی گوشی رو برداشت و بعد با عجله از خونه رفت بیرون.شیدا گفت:چی شد یه هو؟نوشین اخمی کرد و گفت:همش تقصیره نامزدشه.اون نمیزاره که هستی از خونه حتی بیاد بیرون! الانم لابد زنگ زده تا بدونه هستی کجاست!طفلک هستی آخه این دختره به این خوبی من نمیفهمم چرا باید این بلاها سرش بیاد؟!ماندانا گفت:من فکر کردم دیگه با آرش بهم زده؟نمیدونستم که هنوزم باهاش رابطه داره؟نوشن گفت:خواست بهم بزنه اما آرش خیلی التماس کرد و تا چند روز همش دم خونه ی هستی اینا بود آخرشم هستی مجبور شد بی خیال بشه دیگه!چاره ای نداشت!کتی گفت:آرش؟آرش دیگه کیه؟

شیدا خندید و گفت:تازه میگه لیلی زن بود یا مرد!در همین موقع هستی با ناراحتی اومد توی خونه و رفت کنار شیدا.شیدا گفت:چی شده هستی جون؟ناراحتی؟هستی که بغض کرده بود گفت:من باید برم.یه مشکلی پیش اومده برام.خیلی ببخشید.شیدا با ناراحتی گفت:آخه واسه چی؟اگه مشکلی هست بگو شاید بتونیم کمکت کنیم.هستی با ناراحتی گفت:نه خودم از پسش بر میام!خب من برم دیگه.بازم ببخشید!خداحافظ همتون!

بعد هستی رفت.هنوز من متعجب مونده بودم که آخه چرا هستی یه هو اینجوری شد؟چرا؟نکنه مشکلی براش پیش بیاد؟گفتم:خب چرا کسی نمیره دنبالش برسونتش.تنهایی که نمیشه!کلی راهه!شیدا گفت:نه اون هیچوقت از کسی نمیخواد تا برسونتش چون دوست نداره کسی در مورد زندگیش چیزی بدونه برای همینم ما زیاد اصرار نمیکنیم!گفتم:آخه اینجوری که نمیشه!کتی:پریا جون زندگی خصوصیه مردم به ما ربطی نداره!گفتم:وااااای چقدر شماها احساس همدردی میکنین!

تا نزدیکای عصر ساعت5اونجا بودیم اگه اون اتفاق برای هستی نمی افتاد بیشتر بهمون خوش میگذشت در هر صورت من خیلی خوشحال بودم چون چندتا دوست جدید پیدا کرده بودم!!!

شیدا پرسید:کتی جوووون از برادرات چه خبر؟!خوبن؟کتی خندید و گفت:

ای خوبن بد نیستن!شیدا به من چشمکی زد و بعد گفت:هومن خوبه؟

کتی با تعجب گفت:هومن؟!!هومن کیه؟شیدا اخم کرد و گفت:اگه نمیخوایی جواب سوالمو بدی نیازی نیست خودتو به اون راه بزنی!کتی خندید و گفت:ای بابا ناراحت نشو!آره هم کامران هم هومن حالشون خیلی خوبه!مخصوصا هومن!ماندانا خندید و گفت:آخه بیچاره شیدا داره در به در دنباله یه شوهر مناسب میگرده الانم گیر داده به این داداشت!چیه اسمش؟!هومن!شیدا گفت:هومن نه!آقا هومن!نوشین زد زیر خنده و گفت:اوه اوه آقا هومن!لابد تو خونه هم بهش میگی آقا جون!نه؟شیدا گفت:اههههههههه بی مزه ها!من دارم شوخی میکنم!در همین موقع عمو سیاوش اومد و گفت:چی شده؟چرا داد و بیداد میکنین!!؟؟ماندانا گفت:همش تقصیره شیداست!شیدا گفت:به من چه!دیوونه ها!گفتم:

هیچی!داریم شیدا رو شوهر میدیم!عمو سیاوش با خنده گفت:واااا!مگه کسی میاد اینو بگیره؟همه زدن زیر خنده.شیدا گفت:عموووووووووو!

عمو سیاوش گفت:خودتو لوس نکن!راست میگم دیگه!تو با این دیوونه بازیات توقع داری ازدواج هم بکنی؟!!نوشین گفت:آخییی طفلک!....

ندیکای ساعت 7بود که دیگه آماده شدیم تا برگردیم.وقتی سوار ماشین شدیم کتی گفت:من حال و حوصله ی رانندگی ندارم.شیدا توبیا!گفتم:

وااااااااای نه!شیدا هممونو به کشتن میده!خودم رانندگی میکنم.بالاخره راه افتادیم حدود دو ساعت توی راه بودیم.وسطای راه که نوشین و ماندانا و شیدا خوابشون برد.کتی هم کنار من نشسته بود و حرفی نمیزد.منم داشتم فکر میکردم.کتی بی مقدمه پرسید:تو ازدواج کردی؟؟مکثی کردم و بعد گفتم:نامزد داشتم.کتی:ازش جدا شدی؟گفتم:آره.کتی:چندسالته؟

گفتم:25سالمه.کتی خندید و گفت:چه خوب!گفتم:یعنی چی؟کتی:هیچی هیچی!بی خیال!وقتی رسیدیم دو ساعت طول کشید تا نوشین و ماندانا و شیدا رو بیدار کنیم.داد زدم:شیدا پاشوووووو!شیدا از جا پرید و گفت:باشه بابا!بعد گفتم:ماندانا!بسه دیگه!اما ماندانا و نوشین هنوز خواب بودن.گفتم:چرا اینا بیدار نمیشن؟!شیدا تو بیدارشون کن!شیدا خندید و گفت:باشه.بعد سرشو برد دم گوش ماندانا بعد داد زد:صبح بخیر!

بیچاره ماندانا از ترس سکته کرد!نوشین چشماشو باز کرد و گفت:رسیدیم؟گفتم:آره پاشو!ماندانا گفت:شیدای دیوونه گوشم ترکید!نمیتونستی مثه آدم بیدارم کنی!شیدا:نه!...

اون شب نوشین و ماندانا خودشون رفتن خونشون.شیدا هم با اونا رفت.

قرار شد کتی منو برسونه بعدشم خودش برگرده خونه.وقتی کتی منو رسوند گفت:من دو هقته ی دیگه تولدمه!هنوز کسی رو دعوت نکردم.اما دلم خواست بهت بگم اگه دوست داشتی بیایی.آخه تو دختره خیلی خوبی هستی!خندیدم و گفتم:باشه سعی خودمو میکنم که بیام!تولدت هم مبارک!کتی خندید و گفت:باشه.پس فعلا بای!

ساعت11 بود که رفتم خونه.داشتم از خستگی میمردم.لباسمو عوض کردم و بعدشم روی تختم دراز کشیدم.بلافاصله خوابم برد...

 

 

 

 

 

 

هوا سرد بود.اشک توی چشمام جمع شده بود.بارئن شروع کرد به باریدن و هم زمان با بارش بارون دل منم گرفت.دلم غصه دار شد و اشکام روی صورتم ریختن.هوا خیلی سرد بود اما نه به سردیه وجود من.هوا بارونی بود اما نه به اندازه ی چشمای گریونه من.غصه ی من رفتنت بود.غصه ی من دل شکستن بود.غصه ی من تنهایی و بی تو بودن بود.غصه ی من بدون عشق زندگی کردن بود.بدون عشق تو لحظه ای آروم ندارم.بدون عشق تو من میمیرم.بدون عشق تو وجودم برای همیشه سرد و بی روح خواهد بود.پشیمونم از اینکه نگفتم چقدر دوستت دارم.پشیمونم از اینکه هیچوقت نگفتم عاشقتم.پشیمونم از اینکه هیچوقت توی چشمات نگاه نکردم.پشیمونم از اینکه هیچوقت دستاتو نگرفتم و بگم:دیوونتم...!

 

 

 

 

صدای شرشر بارون مثه امیده برام.امیده دوباره دیدنت.امیده دوباره کنارت بودن.بارون تمومه حرفهای نگفته ی تو رو برام زمزمه میکنه.زمزمه ی دوست داشتن.زمزمه ی عشق و با تو بودن.توی سرمای بارون آغوشت برام یه پناهه.توس تاریکی شب چشمات برام یه نوره.توی تنهایی دستات برام یه همدمه...

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم یه عکس از شقایق.من که ازش فقط به خاطر قیافه خوشم میاد.در ضمن اینم از وبلاگ محمد برداشتم آدرس هست روی عکس:

 

 

 

 

 

 

 

 از این به بعد توی این وبلاگ توهین به شقایق ممنوع است!الان بگم که شرمندتون نشم.در ضمن شیوا جون من اصلا دوست ندارم که اینجوری بیایی وبم و به شقایه توهین کنی.چون اون هر چی هم باشه بازم کامران دوستش داره.

 

خب دوستای گلم تموم شد!فکر کنم خیلی زیاد بود نه؟به هر حال بازم مثه همیشه نظر یادتون نره دوستتون دارم از ته ته قلبم.فعلا بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:37  توسط فاطمه  | 

ولنتاینتون مبارک دوستان!

سلام به همه ی فنای گل کامران هومن!حالتون خوبه؟چه خبر؟خوش میگذره؟بابا نظر!دستتون درد نکنه!ترکوندینا!بابا ایول!خیلی ممنون!خب رسیدگی به نظرات:!

عاشق کامران مرده ی هومن بهتره بهت بگم که من فقط سنمو بهت گفتم حالا اگه باور نمیکنی مشکله خودته!در ضمن بهتر که دیگه نمیایی وبمبهار خانوووم مرسیسوگند جان ممنونم  الهام جونم ممنونم.لطف دارییلدا خانوووومی مرسی!mahsak عزیزم تو منو با بهار اشتباه گرفتی گلممجمد جان ممنونشیوا جان عزیزم من فقط بهت یه عکس دادم قابلی نداشت خوشگلم که تو اینقدر خودتو به زحمت انداختیگلناز خانومه گل منم تو رو لینک کردمروشنک جان ممنونم.لطف داریدحمید جان ممنونمسحر جوونم مرسی خانووومینیلوفر جونم مرسی!never...love عشق هرگز.ممنونم خانووومییه عاشق تنها تو چتم بهت گفتم دلیلمو امیدوارم متوجه شده باشی!من آدم انتقاد پذیری هستمممنون طنین جانhoomanlover مرسیکیانا خانوم ممنونجواد جان خیلی ممنون

خب راستشو بخوایین من امروز چیزی واسه آپ کردن ندارمشرمندهببخشید                    حالا یه دوتا دونه عکس ببینید:

 

الهی من قربون اون نگاهتون برم

من میخوام جای این دختره باشم؟!

 

راستی اگه نتونستین توی وبم نظر بدین حتما حتما اونایی که آی دیمو دارن برام یه آف بزارن تا من بفهمم و مشکل رو حل کنم

خب دیگه تموم شد!دفعه ی دیگه بازم سغی میکنم بیشتر عکس بزارم.دوستتون دارم از ته ته قلبم.نظر یادتون نره.فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:22  توسط فاطمه  | 

سلام!

سلام خوشگلا!حالتون خوبه؟چه خبر؟ما رو نمی بینین خوش میگذره؟ببخشید نیومدم آپ کنم آخه سرم خیلی شلوغ بود خب حالا میریم سراغ نظرای خوشگلتون:

hooman lover مرسی عزیزم من هم لینکت می کنم.بهارخانومه گل ممنون خوشگلم!سمیرا خانوووم ممنونم.mahsakخانومی چششششم دستور اطاعت میشه!حتما اون عکس رو برات میزارم البته فکر کنم تو خودت اونو داری نداری؟عاشق کامران مرده ی هومن ممنون فکر کنم طوفان نبود کولاک بود!مهسان خانوم(دیوونه ی هومن)مرسی عزیزم!ممنون هومن جان مرسی.هانیه خانوم یه دنیا ممنون!محمد(وکیل کامران و شقایق)مرسی!سحر جونم ممنون من پنجشنبه ها نمیتونم بیام نت ببخشید.در هر صورت من هم خیلی دوست دارم باهات یه چته کوچولو داشته باشم هم با تو خوشگلم هم با المیرا جون!یلدا خانوم ممنون خبری ازت نیست؟آذین (عاشق هومن بیشتر از همه) تو هم موفق باشی عزیزم!رامین جان ممنونم.رویا دیوونه ی نگاه کامران مرسی عزیزم تو واقعا ۶ ساله عاشق کامرانی؟بابا عاشق!آقا وحید خیلی ببخشیدا ولی من به هر کسی زنگ نمیزنم!مخصوصا شما!مگه من بی کارم که بیام به شما زنگ بزنم عزیز؟؟!!در ضمن فکرکنم اصلا جالب نباشه که شما بیایی وبه منو بعدشم شماره بدی!در هر صورت من الان عصبانیم!                          تالین خانوم ممنونم خوشگلم!never...loveعشق هرگز جان!ممنونم!خوشگلم!هستی خانوم ممنونم.سوگند جونم مرسی عزیزم.هانیه خانومه گل مرسی جیگر!الهام خانوم مرسی عزیزم!گلناز جونم منم شمارو لینک کردم ممنونم!

مرسی دوستای گلم از نظرای خوشگلتون!همیشه همینجوری نظر بدینا!

من میگم عاشقتم             میگی دروغه                                                                                    من میگم میمیرم برات         میگی بهوونس

من میگم دوستت دارم        میگی نه نمیخوامت                                                                         من میگم بمون کنارم            تو میگی رهام بکن           

من میگم نرو عزیزم               تو میگی وقته رفتنه                                                                     من میگم دلتنگتم                  تو میگی دوستم نداری

من میگم چشمام منتظره          تو رو تو بر میگردونی                                                                من میگم دلم شکسته                میگی چاره همینه                                                                  منمیگم زیر قرارات زدیا                 تو میگی رسمه زمونه همینه 

من میگم از دری ات پرپر میشم        تو میگی راهی نداره                                                          من میگم دیوونتم                         تو میگی نمیخوام ببینمت

من میگم منتظرم اما دیگه تو رفتی و نیستی کنارم....

نرو به خدا جدایی سخته ها                                                                                                    نرو فاصله عشقتو می دزده ها....

      خب ببخشید که عکس نمی زارم  شرمنده

راستی دوستای گلم من و بهار جونم با هم یه وب زدیم خواستین برین یه سری بزنین.نظر یادتون نره ها!وب من و بهار:

www.love4kamran.blogfa.com

همتونو از ته ته قلبم دوست دارم نظر یادتون نره!دوستتون دارم فعلا بای

                                                                                         

                    

     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 21:16  توسط فاطمه  | 

سلام خوشگلا!

سلام به همه ی دوستای کامران و هومنی!حالتون چه طوره؟خوبین؟خوش میگذره؟خب منم ای بد نیستم.         

خب میریم سراغ نظرای خوشگلتون:

سمیرا خانوم مرسی عزیزم(هر دوتا سمیرا ها!)هانیه خانوم مرسی خوشگلم!خب زودتر بیا تا اول شی!بهارجوووونم مرسی جیگرم!المیرا خانوم مشکل حل شد مرسی عزیزجان!ورانیکای گل ممنونم!نیلوفر جووونم اومدم وبت و بهت گفتم عزیزم!آقا مهدی من فاطمم!اشتباه اومدی وب یلدا خانوم آدرسش یه چیز دیگس عزیز!سحر جونم ممنون تو که میگی میخوایی با من چت کنی اما هر بار من اومدم انگار نه انگار خوشگلم! شیما جونم یه دونه نظر کافی بود عزیزم!نمیخواست خودتو زحمت بدی خانووومی!مانا خانوووم ممنونم!عاشق کامران مرده ی هومن عزیزم من ادت کردم!ممنون مونا جوون!کیانا خانووم لطف داری عزیزم! 

خب مرسی از همه ی شما خوشگلا!خب میریم سر آپ امروز! 

قول دادی تنهام نزاری پس چرا رفتی؟قول دادی عاشقم بمونی اما چرا رفتی؟قول دادی کنارم بمونی پس چرا رفتی؟چرا رفتی و دلمو شکستی؟دل شکسته ی من منتظره.قلب عاشق من منتظره.یادت میاد که اون شبا می نشستم کنارت و از غصه هام برات میگفتم.اما حالا خیلی وقته کسی کنارم نیست.خیلی وقته چشمام داره برای دوری از تو گریه میکنه.خیلی وقته که چشمام منتظره.

هر چی برات از دلتنگی هام بگم کم گفتم.اما مهم نیست.هنوزم دلم تو رو میخواد.هنوزم دلم منتظره.به اندازه ی تمومه اشکایی که برات ریختم دوستت دارم.به اندازه ی تمومه روز های  تنهایی ام عاشقتم.به اندازه ی تمومه دل تنگی ها و بی قراری هام دوستت دارم.آره من دیوونتم.

هر چی بهم بگی دوستم نداری سیر نمیشم چون حتی شنیدن صدای قشنگت هم برام لذت بخشه. گل شقایق بی بی رنگه                                                                                                          دل عاشقم بی تو دل تنگه

دل تنگتم و عاشقتم.حرف آخرم همینه.همیشه دوستت دارم و عاشقتم.

خب اینم چندتا عکس!اگه تکراری بودن ببخشید!

طبق معمول هم من عکسارو کش میرم!

دوباره سرقت عکس!.

این عکسو از وب افروز برداشتم

اینم همینطور!

خب دوستای گلم تموم شد!امیدوارم خوشتون اومده باشه.

خب من تا هفته ی دیگه جمعه از همتون خداحافظی میکنم!دوستتون دارم از ته ته قلبم!نظر یادتون نره.بای بای!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:10  توسط فاطمه  | 

من و تو .... نشد که ما بشیم

سلام به همه ی عاشقا!حالتون خوبه؟چه خبر؟من که ای حالم همچین تعریفی نیستش.بی خیال خب مرسی از نظرای خوشگلتون الان زیاد حال و حوصله ندارم از همتون تشکر کنم فقط اینو بگم که خیلی شرمنده کردین منو وبهم لطف دارین.در مورد شعر قبلی هم که توی اون آپ نوشته بودم باید بگم با اجازتون خودم گفتم.بالاخره ما هم رفتیم قاطی شاعرا شدیمخب برم سر آپ امروز:

از دوری و غم نبودنت خیلی اشک ریختم.تو رو از ته قلبم دوست دارم.همش ازم میپرسی که چقدر دوستت دارم؟اما قابل گفتن نیست فقط بدون اونقدر دوستت دارم که حاضرم بپرستمت.تو فرشته ای!تو یه ستاره ای که شبا می درخشه و راه عشقو نشونم میده.من بیتو میمیرم.درسته حالا که رفتی دارم نفس میکشم اما این نفس کشیدن خیلی آرومه.خیلی کنده.                            سیاهی اون چشات بود که منو دیوونه ی خودش کرد.پاکی و معصومیت بی اندازت بود که منو عاشقت کرد.وقتی کنارت بودم بهم گفتی یواش بخندم.نمیدونم چرا این حرفو زدی؟اما حالا فهمیدم.چون نمیخواستی با صدای خندم غمو بیدار کنم.                           

من هی بهت میگفتم میمیرم برات هی میگفتی بهوونه نیار.من هی بهت میگفتم عاشقتم هی بهم میگفتی دروغه.خواستم بهت ثابت کنم گفتی:دیگه نمیخوامت...                                                   دلمو شکستی بی وفا                                                                                                            زیر قرارات زدیا

عیب نداره.توی این دنیا همه بی وفان.یکی شم تو.من هنوز عاشقتم و جون میدم برات.هنوزم منتظره نگاتم.هنوزم دیوونه ی اون لباتم.مرده ی اون چشاتم.نمیدونی وقتی بهم نگاه میکنی انگار که میخواد قلبم از دهنم در بیاد بیرون!عشق تو آتیشم میزنه.گرمای دستای پر مهرت هنوز تو وجودمه.تو تو یادمی.تو وجودمی.خاطره هات بهوونه ی زندگیمه.حرف زدنا و سخنات تنها دلیل عاشقیمه.عشق من به تو فقط بهوونس.بهوونه ی با تو وکنار تو بودن.

آرزوم بود مال من شی.اما نشد.آرزوم بود عاشقم شی اما نشد.آرزوم بود کنارت باشم.اما نشد.هیچوقت نشد بهم بگی عاشقمی.هیچوقت نشد تو چشمام نگاه کنی و بگی دیوونمی.هیچوقت نشد دستمو بگیری و بگی دوستم داری...                                                     آره نشد که عاشقم بشی.

اگه برات خیلی کمم منو ببخش.منو ببخش واسه خاط همه گناهام.گناهه من میدونی چیه؟عاشق تو شدن گناهمه.مجازات  گناهمم تنهایی.آره عادت دارم به تنهایی.بی خیالش.

پای عشق تو سوختم.پای نگاه تو سوختم.پای عشق و دوست داشتن تو همه زندگسمو دادم.حالا فقط یه چیز برام مونده.اونم جونمه اگه اونم ازم بخوایی بهت میدم.ازم هرچی بخوای بهت میدم.تو جون بخواه بهت میدم.فقط در عوضش یه نگاهم بکن.آخه عشق تو دیوونم کرده.مردم از بس برات گریه کردم.چشمام بهت خیره میشه تو بهم میخندی.چشمام به اون لبت خیره میشه تو بهم میخندی.چشمام همیشه گریونت میشه اما تو رفتی و دیگه نیستی تا بهم بخندی...رفتی و تنهام گذاشتی.بازم میگم دل بی قراره من منتظره.دل تنها و عاشق من منتظره برگشتنت و یه نگاهته...

راستی!اینم بگم این متنو تقدیم میکنم به همه ی عاشقا.به همه ی اونایی که عشقو اولین و آخرین هدف تو زندگیشون میدونن!...

خب اینم یه عکس!ببخشید اگه کم عکس میزارم اما فعلا که از عکس جدید خبری نیست.قول میدم که حتما دفعه ی دیگه براتون هم عکس کامران بزارم هم عکس هومن.خب همتونو خیلی دوست دارم.نظر هم بدین مثه دفعه ی قبل زیاد زیاد نظر بدینا!آپ بعدیمم احتمالا یا پنجشنبه ویا جمعه هستش.دوستتون دارم از ته ته قلبم.فعلا بای خوشگلا!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 16:46  توسط فاطمه  | 

نرو...بمون کنارم عزیزم...

نرو!اگه بری دلم منتظر میشه.نرو اگه بری چشمام همیشه گریونت میشه.چشمام هر روز به راهی نگاه می کنه که تو گفتی یه روز از اون بر میگردی.اما تو از اون راه رفتی و دیگه نیومدی...نرو!اگه بری بهر عشقم خزون میشه.نرو اگه بری دلم واسه همیشه میشکنه.دل تنهای من بی قرارته.دل تنهای من بی تو آروم نداره.دل غصه دار من طاقت دوری تو نداره.دل غصه داره من تحمل عشقو نداره.دلم بی تو تنهاس و همدم نداره.دلم بی تو کوچیکه و جا نداره.دلم بی تو واسه همیشه عاشق می مونه.دلم بی تو برا همیشه منتظر می مونه...نرو بمون کنارم عزیزم.نرو پیشم بمون بهترینم من که عاشقتم و دوستت دارم پس نرو بمون کنارم.بمون تا همیشه بخندم.بمون تا همیشه عاشقت بمونم.بمون تا همیشه تو یادت بمونم.آره بمون کنارم عزیزم.بمون کنارم تا سزمو بزارم رو شونت.گریه کنم از غصه هام برات بگم.برات بگم تا بدونی دوری از تو برام خیلی سخته.برات بگم شبای بی قراریم فقط یاد تو آرومم می کنه.نرو!من بی تو هیچم.نرو من بی تو تنهام.آره تنهای تنها.میدونی اگه کنارم بمونی دیگه هیچی از خدا نمی خوام فقط از خدا میخوام که تورو همیشه کنارم نگه داره.اما باز نشد تا کنارم بمونی باز رفتی و بی وفا شدی.نمیدونم چرا خدای من که همیشه آرزو هامو براورده میکرد حالا بزرگترین آرزوم که کنار تو بودنه رو براورده نمیکنه؟نمیدونم چرا شبها و روزهام بی تو یکی است.عیبی نداره.اگه غصه دارم مهم نیست و عیبی نداره.اگه میمیرم برات مهم نیست و عیبی نداره.اگه وقتی میری دلم میشکنه مهم نیست و عیبی نداره.آره مهم نیست و عیبی نداره اگه رفتی و دلمو شکستی...

می دونم گناهه دوست داشتنه تو

میدونم جرمه عشق من به تو

میدونم تنهایی حقمه

میدونم تنهایی تنها مجازاتمه

می دونم گریستنم برای تو

جرمه عشقمه تنها به تو

سلام دوستای گلم!ببخشید باید اول سلام میکردممرسی از نظراتتون که منو شرمنده کرد.ولی تورو خدا یه ذره بیشتر نظر بدین.آخه من کم کم دارم حسمو برا نوشتن از دست میدمدر هر صورت مرسی از همتون خوشگلا.منتظرتونم.نظر یادتون نره.دوستتون دارم.فعلا بای بای.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:22  توسط فاطمه  | 

یه عذر خواهی...

بهار جوووووونمامیدوارم از دستم ناراحت نباشی.من اون موقع خیلی عصبانی بودم اما وقتی دلیلشو بهم گفتی فهمیدم.در هر صورت خیلی شرمنده و ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 19:42  توسط فاطمه  | 

سلام

ببخشید من نتونستم تا پنجشنبه طاقت بیارم واسه همین اومدم الان آپ کنم خب اول میریم سراغ نظرای خوشگلتون:

مرسی آقا بهرامالهام جووووووووونم مرسی خوشگلمآذین خانوم چه عجب؟امیدوارم از داستانه خوشت اومده باشه!مهسا خوشگله حتما بازم بهت سر میزنمیلدا بازم بهم زنگ بزنی ها راستی بابت فدای سرت یک دنیا ازت ممنونممهسان خوشگله خواهش میکنم

حالا نظرای آپ های قبلیم:

الناز جووون یلداجوونممحمدسحرخوشگلهبهار جووووونمهما خانووومماندانا جووونمکامیار خان!پریسا دیجیتال ۲آقا ناصرگلناز جوووونمکیانا خوشگلمو... از همتون هم ممنونم اگه اسم کسی رو نگفتم خیلی ببخشید

حالا قسمت اصلی آپم:

دیشب داشتم از خوشحالی بال در می آوردم!میدونی چرا؟!چون تو بهم گفتی که دوستم داری!همیشه فکر میکردم تو هیچ وقت عشق من رو نسبت به خودت نمی بینی اما دیشب بالاخره فهمیدم که دوستم داری!یادت اومد؟این همون حرفی بود که بعد از اون شب بهت زدم اما تو فقط بهم خندیدی و گفتی که باهام شوخی کردی!منم وقتی بهت گفتم از دستت ناراحت شدم بلند شدی و بدون خداحافظی رفتی...تا چند روز هرچی بهت زنگ میزدم جوابمو نمی دادی تا اینکه یه روز توی خیابون تو رو با یه نفر دیگه دیدم.باورم نمیشد.نمی خواستم باور بکنم.باور کردنش برام خیلی سخت بود.حالم خیلی بد شد خواستم بیام جلو و بهت بگم خیلی دروغ گویی!اما نتونستم چون من عاشقت بودم و هرگز نمی تونشتم این حرفو بهت بزنم...فردای اون روز تو بهم زنگ زدی.گفنی که دیگه نمیخوایی بهت تلفن کنم و باهات قرار بزارم.منم هیچی نگفتم فقط گریه کردم...همین.وقتی خبر اومد که تو رفتی دلم شکست.چشمام پر از اشک شد.شب ها و روزهام بدون تو با همدیگه هیچ فرقی نداره.شبام تاریکه و روزامم دیگه خورشید نمی تابه.آره تو منو رها کردی اما عیبی نداره اصلا مهم نیست دلم درسته بی تو بی قراره.دلم درسته بی تو آروم نداره.دلم درسته بی تو همدم نداره اما بازم مهم نیست.درسته وقتی نیستی همیشه چشمام به دره.درسته وقتی تو نیستی چشمام همیشه گریونه.درسته وقتی نیستی چشمامم در حسرت یه نگاهت منتظر می مونه اما مهم نیست.مهم اینه که من هنوز عاشقتم و فقط منتظرم تا تو رو ببینم و دوباره بتونم مثه روزای اول با تو باشم...

 

خیلی ببخشید من همه ی این عکسارو از توی وب این و اون کش میرم مخصوصا وب پیام و مانا جوووووووووووووووونم

فدای اون احساس قشنگ و خوشگلتون...

در ضمن راجع به داستان اون یکی وبم باید بگم خیلی ها به من گفتن چرا اسمه دختره رو گذاشتم سوگند؟باید بگم سوگند اسم یکی از بهترین دویتامه تازه چه اسمی قشنگ تر و خوشگل تر از سوگنددر ضمن بهار خانوووووم خوبه که شما اگه کنار کامران و هومن زندگی میکردی این حرفو میزدی اگه آدم  از دست کسی عصبانی باشه معلوم نیست با طرف مقابل چه طوری حرف بزنه

خب امیدوارم هیچکدومتون این عکسارو ندیده باشینهر چند میدونم که دیدینمن دوباره پنجشنبه آپ میکنم.منتظرتونم.نظر یادتون نره!دوستتون دارم  از ته قلبم.فعلا بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 19:10  توسط فاطمه  | 

رفتی نموندی بی وفا                                                                                                             انگار اثر نداشت دعا                                                                                                               قلب منو شکستیا                                                                                                                   غصه نخور فدای سرت                                                                                                        

گفتی که چاره سفره                                                                                                             گفتی دعا بی اثره                                                                                                                  نگاهم هر روز به دره                                                                                                              غصه نخور فدای سرت                          

فدای سرت اگه من خیلی تنهام                                                                                               فدای سرت اگه گریونه چشمام                                                                                               فدای سرت اگه دلمو شکستی                                                                                                میگن عاشق یکی دیگه هستی

دلت دیگه از شیشه نیست                                                                                                      چشات مثه همیشه نیست                                                                                                      تو گل نمی ریزی به پام                                                                                                           دیگه نمی میری برام                                                                                                              اغوش تو برای من انگار دیگه جا نداره                                                                                       دوستم نداری میدونم                                                                                                             این دیگه اما نداره

فدای سرت اگه من خیلی تنهام                                                                                              فدای سرت اگه گریونه چشمام                                                                                               فدای سرت اگه دلمو شکستی                                                                                                میگن عاشق یکی دیگه هستی

دلت دیگه از شیشه نیست                                                                                                     چشات مثه همیشه نیست                                                                                                      تو گل نمی ریزی به پام                                                                                                           دیگه نمی میری برام                                                                                                              شبای تاریک و سیا ماهو صدا نمی کنی                                                                                   قفل سکوتو دیگه با معجزه وا نمی کنی

رفتی نموندی بی وفا                                                                                                             تنهایی سخته به خدا                                                                                                           باز زیر قولت زدیا                                                                                                                   غصه نخور فدای سرت 

گفتی نه فکره رفتنی                                                                                                              نه اهل دل شکستنی                                                                                                             دلی نمونده بشکنی                                                                                                               غصه نخور فدای سرت

فدای سرت                                                                                                                            اگه من خیلی تنهام                                                                                                                فدای سرت                                                                                                                       اگه گریونه چشمام                                                                                                               فدای سرت                                                                                                                            اگه دلمو شکستی                                                                                                                       میگن عاشق                                                                                                                    یکی دیگه هستی...   فدای سرت...

میدونم که همتون خیلی فدای سرتو شنیدین ولی من چون خیلی دوستش دارم خودم هم خواستم که تو وبم بنویسم .

 

همتونو خیلی دوست دارم.سعی هم میکنم پنجشنبه دوباره آپ کنم.بای بای.نظر هم یادتون نره

                                                                                                     

                                                                                                   

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 21:5  توسط فاطمه  | 

سلام بر همگی!

سلام به شما دوستای گلم.امیدوارم حالتون خوب باشه.خب بدون هیچ حرفی میریم سراغ پست امروز:

نشسته بودم و داشتم بهت فکر میکردم.به اون چشمای سیاهت.به اون لبخندای قشنگت.                             همیشه تا میدیدمت و تو بهم لبخند میزدی سرمو می انداختم پایین و از خجالت سرخ میشدم.تو بهم یه روز گفتی که من خیلی خجالتی هستم.اما تو منو اون موقع ها ندیدی که واسه دیدن اون چشات زمینو و زمانو زیر              زیره پام میگذاشتم تا فقط یه لحظه بتونم تو اون چشای سیاه و پاک و معصومت نگاه کنم...

زندگی پر از سواله میدونم                                                                                                            رسیدن به تو خیاله میدونم

تو میگی یه روزی مال من میشی                                                                                                   اما موندنت محاله میدونم

تو میگی پرنده شیم بریم هوا                                                                                                        غصه ی ما دوتا باله میدونم

چشم من پر از غم نبودنت                                                                                                           دل تو پر از ملاله میدونم

تو میگی شبا دعامون میکنی                                                                                                        چشمه ی چشات زلاله میدونم                                                                                                    

طاقتم دیگه داره تموم میشه                                                                                                        صبر تو رو به زواله میدونم

تو آسمون سرنوشته ما                                                                                                               ماه کامل محاله میدونم

آره میری و نمی پرسی که این                                                                                                      دل عاشق در چه حاله میدونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:40  توسط فاطمه  | 

اول یه عکس ببینیم:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:31  توسط فاطمه  | 

من بی تو هیچم....

تو همونی هستی که شبا برات گریه میکنم.تو همونی هستی که من با یاد تو نفس میکشم.تو همونی هستی که دلم بی تو دل تنگه.تو همونی که چشمام بی تو منتظره.آره من تو رو دوستت دارم .هیچوقت با فریاد نگفتم دوستت دارم همیشه تا دیدمت زیره لب گفتم خیلی دوستت دارم.آره میدونم که نشنیدی.هیچوقت صدای گریمو نشنیدی.هیچوقت بهونه گیری هامو ندیدی.هیچوقت دلتگی هامو ندیدی من خیلی بی تو تنهام.همیشه دلم یه همدم میخواست واسه همینم خیلی دنباله همدم گشت تا اینکه یه روز تو رو دیده بالاخره بعد مدتها خندید....اما حالا چی بگم بازم تنها شدم و دلم همدمی نداره...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 22:31  توسط فاطمه  | 

تو دل منو بردی با نگاهت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:13  توسط فاطمه  | 

بای بای

این عکسای خوشگلو از وبلاگ آذین جووونم برداشتمبازم تو وبلاگش عکسای خوشگل هست.یه سری بزنین.آدرسه وبش تو پیوندام هست.تا هفته ی بعد هم از همتون خداحافظی میکنم.نظر یادتون نره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:32  توسط فاطمه  | 

قربون اون احساست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:30  توسط فاطمه  | 

یه چند تاعکس:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:29  توسط فاطمه  | 

با تشکر از شما!

مرسی از هتون مخصوصا یلدا جون و نیلوفر جون و شیما جون که نظر دادن و خیلی منو خوشحال کردن.                                                                                                            ازتون هم معذرت خواهی میکنم بابت اینکه  تا پنجشنبه ی دیگه نمیتونم آپ کنم البته عصر آپ میکنم ولی بعد ازاون تا هفته ی دیگه باید منتظرم بمونید!همتون از ته ته ته قلبم دوست دارم فعلا خداحافظ. نظر هم یادتون نره.!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 12:9  توسط فاطمه  | 

جیگر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:41  توسط فاطمه  | 

سلام!

سلام.ای بابا من مردم از تنهایی.یکی نیست بیاد وب ما و نظر بده.بخش نظرات وب ما تارعنکبوت بسته.باز حالا دست پیام و مانا جون درد نکنه اومدن یه گردگیری کردن!پوسیدم از تنهایی!.                     درهمین جا از هتون خواهش میکنم اگه حتی میخوایین فحش هم بدین بدین فقط نظر بدین.باشه!

البته اگه فحش بنویسین لطفا آدرس وب یا پست الکترونیکتونو!(زبان فارسی را پاس بداریم!)ندین.چون به نفعتونه الان گفتم که بعدا شرمنده نشم!!!میدونید من چرا خیلی اصرار دارم وبمو خوب درست کنم؟خب اگه میخوایین بدونین گوش کنید:چون من این وبلاگو تازه درست کردم میخوام برا بهتر شدنش تلاش کنم و شما عزیزان هم میدونید با نظراتتون میتونید منو راهنمایی کنید.بعد این سایت متعلق به طرفدارای گله کامران و هومنهوارزش کامران و هومن و شما خیییییییییییییییییییییییلی زیاده منم دوست دارم یه وبی براتون درست کنم که شما خوشگلا ازش لذت ببرین.ووقتی اومدین به این وب حسابی حال کنین.پس نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:59  توسط فاطمه  |